ما فدایی‌ها مجبور به زدن بانک‌ها بودیم اما وضع مالی مجاهدین خلق خوب بود

بعدا با خواهرش ازدواج کردم که از بچه‌های چریک فدایی بود. خواهر حسن گلشاهی در زندان به ملاقاتش می‌آمد و من پشت میله‌ها با ایشان آشنا شدم و عاشق هم شدیم. زمانی که از زندان بیرون آمدم، وارد روابط رفیقانه شدیم.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، بهزاد کریمی فعال سیاسی و از چهره‌های شاخته‌شده شاخه تبریز چریک‌های فدایی خلق، از نیمه دهه ۴۰ کار سیاسی را آغاز کرد. کریمی به‌ واسطه پیوند خانواده دور و نزدیک خود با نحله‌های مختلف سیاسی به مطالعه و تفکر سیاسی علاقه‌مند شد و از آغاز سال‌های دانشگاه به مبارزه دانشجویی و بعد مبارزه چریکی روی آورد. فعالیت‌های سیاسی، او را سه بار راهی زندان کرد که در مجموع هفت سال را در زندان گذراند. کریمی در ایام زندان با چهره‌های برجسته گروه‌های سیاسی مطرح آن دوره آشنا شد، ازجمله با حسن گلشاهی که به زندان تبریز تبعید شده بود و بعدها با خواهر او ازدواج کرد. روزنامه‌ شرق با او گفت‌وگویی انجام داده که مشروح آن را در پی می‌خوانید:

 آقای کریمی شما از سال ۱۳۴۴ وارد کار سیاسی شدید و سال ۱۳۴۵ وارد دانشگاه فنی تبریز شدید و از همان زمان کار سیاسی را دنبال کردید. در همین ایام دستگیر شدید و بعد از اخراج از دانشگاه فنی برای سربازی به کردستان رفتید. زمانی که در دانشگاه بودید، اعتصاب بزرگ با همین عنوان در دانشگاه فنی رخ داد. شما چطور و از طریق چه کسانی جذب کار سیاسی و چریک‌های فدایی خلق شدید؟ داستان این اعتصاب بزرگ چه بود و چه کسانی در این قضیه شرکت داشتند و آن را رهبری می‌کردند؟

خانواده دور و نزدیک ما با نحله‌های اصلی سیاست در تاریخ معاصر پیوند داشتند. کلا در خانواده ما مسئله مطالعات بود و من هم به‌ عنوان یک نوجوان حساس و کنجکاو به این‌گونه مسائل گرایش داشتم. ضمن این‌که برادر بزرگم از فعالان جبهه ملی و در جبهه ملی دوم در فاصله سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۱-۱۳۴۲ بود که من هم تحت تأثیر ایشان و کلا علاقه‌مند به مسائل سیاسی بودم. درباره ماجراهای دانشگاه، من سال ۱۳۴۵ وارد دانشکده فنی تبریز شدم. اردیبهشت سال ۱۳۴۶ اعتصابی در دانشگاه تهران به خاطر لغو شهریه اتفاق افتاد. در امتداد آن واقعه‌ای در دانشکده پزشکی رخ داد که یکی از کارمندان و بوروکرات‌های دانشگاه به یکی از دانشجویان پزشکی توهین کرد که موجب اعتراض شد و سریعا وسعت گرفت و با شعار محوری «لغو شهریه، لغو مالیات بر علم»، تمام دانشگاه بسیج شد و ما وارد اعتصاب بسیار بزرگ شدیم که نه‌تنها از دانشگاه تهران و دانشگاه ما فراتر رفت، بلکه بازتاب بین‌المللی هم پیدا کرد.

البته غلو شد که چند نفر کشته شدند، که چنین چیزی نبود. این اعتصاب از اردیبهشت تا شهریورماه به اشکال مختلف دوام داشت؛ تحصن و شعاردهی بود و تعدادی هم دستگیر شدند. جالب است که در آن موقع ضمن این‌که رژیم به‌ سمت دیکتاتوری و اختناق حرکت می‌کرد، گرایشی پیدا شده بود که اعتقاد داشت جنبش دانشگاه‌ها را باید مصادره و به‌ نوعی هدایت کرد. جریانی از کسانی مثل دکتر منتصری، عالیخانی و نهاوندی و تیپ‌های معروف به «حلقه فرح» شکل گرفته و این مسئله مطرح شده بود که باید با دانشجوها یک ‌مقدار نرم برخورد کرد، واِلا به مسائل سیاسی کشیده می‌شوند.

درنتیجه شاه به دکتر منتصری به‌ عنوان معاون دانشگاه تازه‌تأسیس صنعتی به نام آریامهر مأموریت داد که به تبریز برود، بعد هم زندانیان آزاد شدند و ما پیروزی اعتصاب را جشن گرفتیم. حتی هویدا به‌ عنوان نخست‌وزیر از تهران آمد و سخنرانی کرد، بعد دکتر منتصری سخنرانی کرد، بعد از او هم نماینده دانشجویان، زنده‌یاد نادر معین‌زاده که به‌ اعتباری رهبر اعتصاب هم بود سخنرانی کرد، و سال تحصیلی ۱۳۴۷-۱۳۴۶ شروع شد. همین‌جا اشاره کنم که سال ۱۳۴۶ را «سال اعتصاب» نامیده بودیم، سال تحصیلی ۱۳۴۷-۱۳۴۶ «سال دانشجو» شد. دستاوردهای زیادی به دست آورده بودیم، بودجه دانشگاه تبریز بلافاصله دو برابر شد. یک‌سری استادهای جدید استخدام شدند و استادان بوروکرات کنار گذاشته شدند. سلف‌سرویس و فعالیت‌های دانشجویی مثل ورزش، کوه‌نوردی و سینما راه افتاد و دعوت به سخنرانی‌ها در عرصه‌های فرهنگی، اجتماعی و فلسفی که فضای جالبی بود و این فعالیت‌ها ادامه داشت.

اما بعد از مدتی رژیم نتوانست تحمل کند و کشتی‌بان را سیاستی دگر آمد و سیاست دیگری در پیش گرفتند؛ دکتر منتصری را کنار گذاشتند و منوچهر فصیحی‌ نامی را آوردند که نه‌ فقط رئیس دانشگاه بود، بلکه عضو مشخص ساواک هم بود. بعد حدود ۵۱ نفر را دستگیر کردند که من هم به‌ عنوان نماینده دانشکده و جزء فعالان دانشگاه و اعتصاب جزءشان بودم. ما به‌ شوخی در تقارن با ۵۳ نفرِ معروف، اسمش را ۵۳ نفر دانشجو گذاشته بودیم. سه ماه در زندان ساواک بودیم و بعد هم همه ما را به سربازی فرستادند. من برای دوره آموزشی شش ماه به کردستان اعزام شدم، ۱۸ ماه هم در سپاه دانش بودم و بعد برگشتم.

این دوران فعالیت دانشجویی بود، ضمن این‌که از سال ۱۳۴۴-۱۳۴۳ مطالعاتی داشتم و در سال آخر دبیرستان فعالیت‌های سیاسی را شروع کرده بودم، اما بیشتر متمرکز بر مطالعه بود، تا این‌که وارد دانشگاه شدم و یکی از فعالان اعتصاب دانشگاه بودم. بعد هم که در ادامه گروه تشکیل دادیم و از دانشجوی فعال صنفی به فعال سیاسی نیمه‌حرفه‌ای تبدیل شدیم.

 به نکته خوبی اشاره کردید. آقای کریمی، تبریز در دوران قبل از انقلاب مرکز فعالیت‌های سیاسی بود. چهره‌هایی مثل بهروز دهقانی، صمد بهرنگی و ساعدی در تبریز نقش داشتند و فعال بودند. و حتی گویا چریک‌های دیگر هم از تهران به تبریز می‌رفتند و آن‌جا جلساتی داشتند. آیا گروه مستقلِ شما با گروهی که تشکیلات قوی‌تری داشت و در مبارزه سیاسی حرفه‌ای بود، همکاری می‌کرد؟

بله، آن زمان تبریز و دانشگاه تبریز به‌ طور ویژه، مرکز فعالیت بسیار گسترده‌ای بود، با افرادی که بعدا کادرهای جنبش سیاسی، به‌ویژه جنبش مبارزه مسلحانه و فداییان شدند. سازمان چریک‌ها از نظر تشکیلاتی چهار شاخه داشت، که دو شاخه آن در تبریز بود. یکی شاخه دانشگاه تبریز بود که مشخصا با دو اسم نام‌آورِ اسد مفتاحی، برادر عباس مفتاحی که یکی از سه نفر اصلی چریک‌های فدایی خلق بود و تقی افشانی، افراد اصلی جنبش و شاخه دانشگاه بودند. اما یک شاخه هم بود که با دانشگاه مرتبط بود اما جدا بودند که محفل صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، کاظم سعادتی، علیرضا نابدل و طیف بسیار گسترده‌ای بود. ما با این‌ها ارتباط داشتیم، ضمن این‌که خودمان یک گروه مستقل در زمستان سال ۱۳۴۷ تشکیل دادیم.

آن موقع دوره گروه‌های هم‌جوار بود، یعنی گروه‌های مستقل از یکدیگر تشکیل می‌شدند، ضمن این‌که افرادشان در محیط‌های دانشگاهی یا فرهنگی با هم آشنا بودند و ارتباط داشتند و درعین‌حال با پدیده گروه مستقل و مجاور روبه‌رو بودیم. من شخصا با کاظم سعادتی آشنایی داشتم. صمد بهرنگی را هم دیده بودم، اما نه این‌که خیلی در ارتباط بوده باشم. بهروز دهقانی را هم یک بار دیده بودم. افراد ما در پیوند با این افراد بودند. مثلا مناف فلکی از همین‌ها بود و با تعداد دیگری هم در ارتباط بودیم. هسته اصلی محفل آذربایجان، بچه‌های فارغ‌التحصیل دانش‌سرا بودند که بیشتر در دهات اطراف تبریز آموزگار بودند و از ۱۳۳۹-۱۳۳۸ متأثر از مبارزات گذشته به‌ویژه فرقه دموکرات بودند و در دو خط مبارزات سیاسی و فرهنگی کار می‌کردند، درعین‌حال در پرورش و دفاع از زبان آذربایجانی فعال بودند. محفل بسیار گسترده‌ای بودند که با هم ارتباط داشتیم، ولی استقلال گروهی هم داشتیم.

دکتر ساعدی‌ مقیم تهران بود، ولی اهل تبریز بود و من به‌ واسطه شوهرخاله‌ام با ایشان آشنایی داشتم، ولی ارتباط و مراودات مشخصی نداشتم. همه این افراد را می‌شناختیم؛ دکتر ساعدی را برای سخنرانی دعوت کرده بودیم، همچنین جلال‌ آل‌احمد و هزارخانی را دعوت کردیم و در محافلی که در دانشگاه داشتیم، این ارتباطات برقرار بود که بعدها به‌ شکل فعالیت‌های چریکی و سیاسی کانالیزه شد. یادم هست یک بار به دیدار منتصری رفتیم که رئیس دانشگاه، فردی شریف و مترجم کتاب «زردهای سرخ»۱ بود؛ به طنز گفت این‌جا دانشگاه تبریز نیست، دانشگاه یون‌نن است، که آن زمان دانشگاه انقلابی در جمهوری چین و مرکز آموزش کادرهای مارکسیست و کمونیست بود.

 شما سه دوره به‌ مدت هفت سال در زندان بودید و با پیروزی انقلاب آزاد شدید. در زندان با چهره‌های مهمی ملاقات داشتید و آیا کارهای سیاسی را آن‌جا هم ادامه دادید؟

از وقتی که وارد دانشگاه شدم، هیچ‌گاه کار و فعالیت‌های سیاسی من، حتی در دوران سربازی یا زندان و خارج از زندان قطع نشد. با این‌که گروهی سیاسی داشتیم، سال ۱۳۴۹ عملا نیمه‌حرفه‌ای بودیم. تابستان سال ۱۳۴۷ به‌ عنوان فعال دانشجویی دستگیر شدم. سیاست‌شان هم این بود که از هر کلاس دانشگاه حداقل یک نفر را دستگیر کردند تا به‌ طور سیستماتیک نشان دهند کشتی‌بان را سیاستی دیگر آمد، باید ساکت بنشینید؛ ولی نتیجه آن ساکت‌نشستن نبود، بلکه رژیم با سیاست سرکوب خود، فعالیت‌های سیاسی را به فعالیت زیرزمینی و گسترش و سرکوب بیشتر تبدیل کرد. دومین بار بعد از برگشتن از سربازی بود که دستگیر شدم.

تمام تمرکزم بر کار سیاسی بود. کردستان برای من مسیر بزرگی بود که من را از یک دانشجوی فعالِ مبارز به یک انقلابی حرفه‌ای تبدیل کرد. فعالیت‌های سیاسی استمرار داشت تا این‌که بار دیگر در سال ۱۳۵۰ دستگیر شدم و دو سال در زندان بودم. با شکل‌گیری جنبش فدایی، ما وسیعا اعلامیه‌های جریان چریک فدایی را تکثیر می‌کردیم، ولی در این زمینه لو نرفتیم. جایی که لو رفتیم مربوط به نشریه‌ای بود که به مناسبت افشای جشن‌های ۲۵۰۰‌ساله در سال ۱۳۵۰ منتشر کردیم. این نشریه را ۱۰ شماره منتشر کردیم. خودمان می‌نوشتیم، خودمان هم چاپ می‌کردیم و در شبکه‌ای وسیع پخش می‌کردیم. تِم نشریه هم این بود که از ساسانیان شروع کردیم، سلسله به سلسله در تاریخ جلو آمدیم و شاه‌های نمادین را انتخاب می‌کردیم و اشاراتی به ستم‌های‌شان، همچنین جنبش‌ها و قیام‌های آن دوران می‌کردیم. آخر هر شماره به رژیم شاه برمی‌گشتیم، به‌ویژه هزینه‌هایی که برای جشن‌های ۲۵۰۰‌ساله می‌شد و این‌که چه کارهای جایگزینی می‌شد انجام داد و برنامه می‌دادیم. نشریه را در تبریز، اردبیل، ارومیه و شهرهای کوچک آذربایجان، حتی در تهران و اصفهان و رشت وسیعا پخش می‌کردیم. تا این‌که در آخرین شماره دستگیر شدیم و دو سال در زندان بودم.

 زندان دوم را کجا بودید؟

در تبریز، البته برای دادگاه تجدیدنظر در ارومیه (رضاییه) رفتیم. در تبریز از زندانیان، از بچه‌های سرشناس تبعید شده بودند که با هم بودیم.

 یادتان هست چه کسانی را به زندان تبریز تبعید کرده بودند؟

ناصر کاخ‌ساز را تبعید کرده بودند. کاظم موسوی‌بجنوردی از ملل اسلامی بود. مهدی مهدی‌زاده بود و حسن گلشاهی که بعدا با خواهرش ازدواج کردم که از بچه‌های چریک فدایی بود. خواهر حسن گلشاهی در زندان به ملاقاتش می‌آمد و من پشت میله‌ها با ایشان آشنا شدم و عاشق هم شدیم. زمانی که از زندان بیرون آمدم، وارد روابط رفیقانه شدیم. بعد از چند ماه با گروهی که از زندان آزاد شده بودیم، در تدارک پیوستن به سازمان بودیم‌ که دوباره دستگیر شدم. اول سال ۱۳۵۳ یک گروه علنی که برادر کوچک‌ترم در آن بود و مربوط به شیرین معاضد و مرضیه احمدی‌اسکویی بودند، دستگیر شدند. ساواک به خاطر حساسیتی که روی من داشت، بی‌آن‌که از من چیزی در دست داشته باشد، فقط به‌ عنوان رابطه‌ با این گروه دستگیرم کرد و به زندان رفتم که تا مهر و آبان ۱۳۵۷ در زندان بودم. در مجموع هفت سال در زندان بودم و با بسیاری از زندانیان سرشناس آشنایی و روابط داشتم.

تنها کسی که هرگز موفق به دیدنش نشدم و حسرت بزرگ زندگی من بود، بیژن جزنی بود. درست روزی که من را از بند ۲-۳ قصر به بند ۴-۵-۶، بند زندانیان سنگین، منتقل کردند، روز قبلش بیژن را با ۴۰-۳۰ نفر از زندان قصر به اوین بردند و برنامه این بود که حدود یک ماه بعد آن‌ها را بالای تپه‌های اوین بکشند که کشتند. این است که بیژن را ندیدم، اما با سایر افراد سرشناس که در زندان بودند، از فدایی و مجاهد و توده‌ای تا جریانی که به مؤتلفه اسلامی معروف بودند، آشنایی داشتم.

 در کارهای سیاسی و چریکی آن دوره، نقش زنان بسیار زیاد بوده است. خود خانم مرضیه احمدی‌اسکویی چهره مهمی در سازمان است. زنان دیگری هم بودند. در آن فضای سنتی چطور این اتفاق افتاد؟ همسر شما هم کار سیاسی می‌کرد؟

بله، همسرم با برادرش و دو نفر دیگر هسته لاهیجان بودند که زیر نظر زنده‌یاد عباس مفتاحی بودند که آن‌ها هم دستگیر شدند، اما اسم حسن و همسر من مطرح نشد. من هم که دستگیر شدم، اسمش مطرح نشد و خوشبختانه پایش هیچ‌گاه به زندان باز نشد. اما نکته‌ای که درباره حضور زنان مطرح کردید؛ این‌که مدام گفته می‌شود جامعه سنتی-‌مذهبی درست است، اما فراموش نکنید جامعه سنتی-مذهبی ما، پدیده انقلاب مشروطیت، جنبش ملی و جنبش نیرومند چپ را پشت سر گذاشته بود.

از سوی دیگر پهلوی‌ها با وجود دیکتاتوری‌شان به‌ سمت تجدد و مدرنیزاسیون رفتند. این را می‌گویم چون جامعه ما بسیار نیرومند است، به‌ویژه زیر پوست شهر نیروی سنتی-‌مذهبی داشت، در عین حال نیروی سکولار به‌ویژه در شهرهای بزرگ مثل تهران، در دانشگاه‌ها، مراکز فرهنگی و ساختارهای اداری جامعه ما بودند. این را نباید دست‌کم بگیریم. وقتی چریک‌ فدایی شکل می‌گیرد، اولین بازتابی که در سیاهکل نشان می‌دهد، این است که یک نیروی رزمنده به دیکتاتوری نه می‌گوید و در برابرش ایستاده و قد علم می‌کند. طبیعتا این جذبه تولید می‌کند و یکی از شعاع‌های این جذبه متوجه دختران جوان و باانگیزه و با تمایلات عدالت‌خواهانه می‌شود که سریعا جذب می‌شوند و اولین زنی که جان می‌بازد، مهرنوش ابراهیمی همسر چنگیز قبادی است. بعد هم مرضیه احمدی‌اسکویی و دیگران بودند.

 مریم سطوت هست و...

البته مریم سطوت مربوط به دوره بعدتر است. به هر حال این‌ها کسانی بودند که سال ۱۳۵۰ دستگیر شدند و زندان افتادند و واقعا وزن بسیار جالبی داشتند. اگر کادرهای کل جنبش فدایی را بررسی کنیم، وزن زیاد زنان را می‌بینیم.

 به موضوع مهمی گذرا اشاره کردید؛ این‌که جنبش