به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، احمد غلامی در شرق نوشت: پیش از انقلاب و در جریان مبارزات سیاسی و چریکی، دو رویکرد عمده وجود داشت: برخی به مبارزه شهری باور داشتند و گروههایی نیز به آغاز مبارزه از روستا قائل بودند. گروه محمد اعظمی که در لرستان شکل گرفته بود، به دلیل شرایط جغرافیایی و فرهنگی، زمینه مناسب برای مبارزه را در اطراف خرمآباد و بروجرد دنبال میکرد. گروهی از طرف دکتر هوشنگ اعظمی به کوههای لرستان میروند تا شرایط مساعدی برای عدهای از افراد گروه جزنی که تصمیم داشتند از زندان بگریزند، مهیا کنند. هدف دیگر این گروه در کوهستان ادامه مبارزه بود. البته گروه جزنی موفق به فرار نشدند و برنامه چریکهای کوهستان معطل و ناکام ماند. دکتر اعظمی، چهره شاخص این گروه که در میان مردم لرستان بسیار محبوب بود، این مبارزه را تا پایان زندگیاش ادامه داد. گروه اعظمی در دوران خودش، جریانی مؤثر در مبارزات چریکی بود که بسیاری از آنان با گروه جزنی در تهران در ارتباط بودند. محمد اعظمی یکی از آنهاست که با چریکهای فدایی نیز در ارتباط بود و در زندان از طیف آنان به شمار میرفت. او در این گفتوگو از گروه اعظمی و هراسی که این گروه در ساواک ایجاد کرد و نیز از مرگ مبهم دکتر اعظمی و تجربیاتش از دوران زندان و شکنجه گفته است.
چطور شد که به کارهای مبارزات سیاسی متمایل شدید و انگیزهتان از قدمگذاشتن در این راه چه بود؟
من در خانواده متوسطی که پدر و مادرم ملک داشتند، متولد شدم و پرورش یافتم. با درآمد این املاک افرادی نظیر خانواده من میتوانستند زندگی متوسطی داشته باشند، پدرم اما دنبال کار شغلی بود. در اداره راه لرستان که در آن زمان فرمانداری کل بود، استخدام شد و معاون اداره بود. بعدا هم در خوزستان در همین چارچوب در کار شغلی خودش فعالیتش را ادامه داد. پدر و مادری داشتم که بسیار مهربان بودند، کمک و همیاری به دیگران برایشان بسیار ارزشمند بود و به همین خاطر معمولا به دلیل کانون گرمی که خانوادهمان تلاش میکردند برای ما به وجود بیاورند، در خانه ما در هر وعده ممکن بود دو برابر جمعیت ما افراد دیگر جمع میشدند و مناسباتی با هم داشتیم.
شاید همین زندگی جمعی ما را کمتر متوجه خودمان میکرد و مجبور بودیم به خاطر حفظ مناسبات با هم روابطی برای بهبود رابطهمان تنظیم کنیم. پدر پدرم و پدر مادرم توسط رضاشاه اعدام شده بودند. پدر و مادرم (پرویز و سلطنت اعظمی) فامیل بودند و اساسا پنج پشت پدری و مادری من، هیچکدام به مرگ طبیعی فوت نکرده بودند. به همین خاطر ناخواسته یک روحیه ضدسلطنتی در خانواده ما و در تمام ایل و فامیل حاکم بود.
پدرم علیرغم اینکه خیلی دوست داشت ما تحصیل کنیم و میگفت باید درس بخوانید، موقعیتی به دست بیاورید و از طریق آن موقعیت به مردم خدمت کنید، مخالفت با شاه و سیستم سلطنت به قول معروف در خونش وجود داشت. یادم میآید حتی وقتی میدید کتابهایی دست ما است که مستقیما با درسمان ارتباطی ندارد و خوشش نمیآمد، اما گاهی که اشعاری زمزمه میکرد در همین مایهها بود؛ یکی از شعرهایی که بعد از گذشت ۶۰ سال در خاطرم مانده این بود: «پدر کشتی و تخم کین کاشتی/ پدرکشته را کی بود آشتی».
البته موقعی که این شعرها را میخواند نمیدانست که ممکن است این اشعار در ما هم اثراتی به جا بگذارد. در خانواده ما پنج دختر و پنج پسر بودند و اضافه بر اینها، دو خواهر و برادر داشتیم که خواهر و برادر واقعی نبودند (هوشنگ اعظمی و خواهرش منیر) اما به ما خیلی نزدیک بودند. یادم است وقتی اوایل دبیرستان بودم، هوشنگ اعظمی دوره پزشکیاش را در دانشگاه اصفهان میگذراند. موقع فراغتش که به لرستان میآمد بیشتر اوقاتش را پیش ما بود. صحبتهایش هم بیشتر در مورد بیعدالتیها، وضعیت جامعه، تبعیضها و نارضایتی از این مسائل بود. کتابهایی را هم برای خواندن به ما معرفی میکرد. البته برخی از این کتابها را که میخواندم برای من خیلی سنگین بود. یادم است «نان و شراب» را به من داده بود که کتابی ایتالیایی و برخی اسامی سهبخشی بود و اوایل که کتاب را میخواندم نمیفهمیدم. اعظمی که پیش ما بود، دوستانش هم میآمدند. یکی از دوستان دکتر اعظمی به نام غلامرضا اشترانی دبیر دبیرستان و انسان بسیار فرهیختهای بود که زندگیاش را وقف این کرده بود که جوانان مطالعه کنند، بفهمند دنیا دست کیست و واقعا انرژی میگذاشت. ساواک او را به خاطر این تفکرات و کارهایش اذیت میکرد. زمانی که دکتر اعظمی به اصفهان میرفت، او ب