به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، پاسخ به سؤالِ یک پرسشگر از مرکز ملی پاسخگوئی به سوالات دینی ارائه شده است:
پرسش:
آیا این ادعا درست است که فروید، تحت تأثیر نظریه داروین، به تبیین خاستگاه دین میپردازد؟ چه نقدی به آن وارد است؟
پاسخ:
فروید، برای تبیین منشأ پدیدهای پیچیده مانند دین، به سراغ نظریه تکامل داروینی رفت و آشکارا از توصیف داروین از زندگی نخستین انسانها الهام گرفت؛ اما پرسش اصلی این است: آیا میتوان خاستگاه دین را صرفاً با ترکیب یک فرضیه زیستشناختی و یک سناریوی روانکاوانه توضیح داد؟ این ادعای جسورانه فروید، باوجود جذابیت روایی خود، از همان آغاز با نقدهای بنیادین روششناختی، انسانشناختی و حتی علمی مواجه شد.
در ادامه در قالب نکاتی، توضیحات بیشتر بیان میشود.
نکته اول: تأثیر مستقیم و صوری نظریه داروین بر فروید در تبیین خاستگاه دین
فروید در تبیین خاستگاه دین، بهصراحت از چارچوب تکاملی داروین وام گرفته است. او برای بازسازی زندگی انسان نخستین، مستقیماً به توصیف داروین از ساختار اجتماعی انسانهای اولیه متوسل میشود. داروین در کتاب «تبار انسان» فرض کرده بود که انسانهای نخستین، مانند برخی پستانداران عالی، در گروههای کوچکی زندگی میکردند که در رأس آن یک نر مسن و قدرتمند یعنی پدر قرار داشت که انحصار دسترسی به مادهها را در اختیار داشت و پسران را پس از بلوغ از گروه طرد میکرد. (1) فروید این توصیفِ صرفاً زیستشناختی داروین را مبنای تاریخیسازی خود قرار میدهد و تصریح میکند که تصویر داروینی از گروه نخستین، مبنای همه آن چیزی است که او دنبال میکند. (2) بنابراین، فروید نقطه عزیمت خود برای توضیح منشأ دین را نه در یک تحلیل فرهنگی، بلکه در یک فرضیه تکاملی درباره ساختار ابتدایی جامعه بشری قرار میدهد. بااینحال، او برای توضیح اینکه چگونه از این ساختار، پدیدهای پیچیده مانند دین ظهور میکند، نیاز به سازوکاری فراتر از زیستشناسی داروین داشت.
نکته دوم: سازوکار روانکاوانه فروید برای توضیح تبدیل پدر نخستین به مفهوم خدا
فروید برای پر کردن شکاف بین مدل داروینی و پیدایش دین، سازوکار روانکاوی را به کار میگیرد. مسئله اصلی او توضیح این گذر است. او با ارائه «سناریوی قتل پدر نخستین» این خلأ را پر میکند. بر اساس این سناریو، پسران سرکوبشده متحد میشوند، پدر مستبد را میکشند و میخورند. سپس، به دلیل احساس گناه و پشیمانی ناشی از «عقده ادیپ» (3) که ترکیبی از عشق و نفرت نسبت به پدر است، حیوانی را بهعنوان «توتم» جانشین نمادین پدر میکنند. دو تابوی بنیادین وضع میشود: نخست، کشتن توتم ممنوع است، زیرا یادآور قتل پدر است و دوم، ازدواج با زنان قبیله ممنوع است، زیرا این میل، انگیزه اصلی شورش بود. (4)
ارتباط این فرآیند با خاستگاه دین در اینجاست: از نگاه فروید، این توتمِ جانشینشده، درواقع نخستین موضوع مقدس است و تابوها نیز نخستین احکام مقدساند. بهمرورزمان، این جانشین نمادین و احساس گناه جمعی ناشی از قتل، در روان جمعی بشر تحول مییابد. پدر کشتهشده که اکنون در خاطره جمعی، آرمانی شده است، از حالت یک جانور زمینی به تصویری آسمانی و فراطبیعی ارتقا مییابد. این تصویر آرمانی شده، با قدرت مطلق و ویژگیهای پدرانه مانند محافظت، قانونگذاری و مجازات، بهتدریج به مفهوم «خدا» در ادیان یکتاپرست تبدیل میشود؛ بنابراین، به عقیده فروید، انسانها احساسات دوسویه خود ـ یعنی هم عشق و هم ترس ـ نسبت به آن پدر نخستین را از درون خود به بیرون منتقل کردند و آن را در قالب موجودات برتر و آسمانی نشان دادند. خدایان درواقع همان تصویر آرمانی و تکاملیافته آن پدر ابتدایی هستند که صفاتش متعالی شده و به شکلی مقدس درآمده است. (5)
نکته سوم: نقد داروینیسمهای متأخر بر فروید: نادیدهگرفتن تنوع باورهای دینی و نقش شناخت
برخی از دینپژوهان داروینیسم متأخر، نظریه فروید را از منظر تکاملی نقد کردهاند. پاسکال بویر استدلال میکند که تبیینهای صرفاً روانرنجورانهای مانند فروید که دین را پاسخی به ترس و اضطراب میدانند، ناقص هستند. او مثال میزند که بسیاری از باورها و مناسک دینی مثلاً در قوم ملائزی خود منبع ایجاد ترس و اضطراب و زحمت اضافی هستند، درحالیکه اگر کارکرد دین صرفاً کاهش اضطراب بود، چنین باورهایی اصلاً پدید نمیآمدند. (6) بهعبارتدیگر، فروید به کارکرد روانی احتمالی دین توجه کرده، اما توضیح نمیدهد که چرا محتوای خاص و اغلب اضطرابآور باورهای دینی در وهله اول شکل میگیرند. اسکات آتران نیز نقد مشابهی را مطرح میکند و نشان میدهد که تصویر فروید از خدا بهعنوان یک پدر مهربان که نیاز به محافظت دار