مقدمه
در دوره صفوی داستانی مورد توجه قرار گرفت که ریشه در یکی دو قرن پیش از آن داشت، هرچند هنوز این ریشه و عمق آن شناخته شده نیست. این داستان مربوط به جزیرة خضراء میشد، جزیرهای در نزدیکی جبل الطارق که نامش در تواریخ اندلس و مغرب وجود داشته و دارد و اخبار آن و دولتهایی که در طول قرونِ تسلط مسلمانان بر اندلس بر آن فرمانروایی کرده بودند، در منابع تاریخی آمده است.[1] از جزیره خضراء در منابع کهن به عنوان باب الاندلس یاد شده است، چنان که موقعیت جغرافیایی آن نیز همین مسأله را نشان میدهد. این همان شهر الخثیراس در جنوب اسپانیاست که جایی خوش آب و هواست و برخی بیماران برای گذراندن دوره نقاهت به آنجا میروند. منطقه یاد شده مانند دیگر شهرهای اندلس، قرنها زیر سلطه مسلمانان بود، مسلمانانی که اغلب سنی بودند و گهگاه در میان آنان که بعضی علوی النسب هم بودند، تمایلات شیعی یا چیزی شبیه به آن وجود داشت. زمانی که استفاده از القاب شایع بود، و شاید هم به تقلید از عباسیان، حکام آل حمود هم القاب مشابهی برای خود انتخاب میکردند. از میان آنان کسانی هم بودند که ملقب «مهدی» شدند چنان که محمد بن ادریس بن علی بن حمود (م 445) ملقب به مهدی شد و در عصر همو، عمو زاده وی در جزیره خضراء با نام محمد بن قاسم بن حمود نیز خود را را ملقب به مهدی کرد. [این لقب همانند القاب دیگری بود که زمانی عباسیان و برخی از سلسله های دیگر داشتند. طبعا ربطی به مهدویت نداشت] بربرها در اطرافش جمع شدند، اما اندکی بعد متفرق شده و او نیز درگذشت. فرزندش قاسم، آخرین امیر حمودی بود که در جزیره خضراء به قدرت رسید.[2] کسی یا منبعی جز این موارد، سابقهای از تشیع، آن هم تشیع امامی در آن نواحی نمیشناسد. به طور کلی تشیعی که در اندلس در قرون نخستین وجود دارد، نوعی تشیع ادبی است نه بیشتر.
اما حکایت جزیره خضرا، بر اساس روایتی که عصر صفوی رواج یافت، تصویر دیگری از آن جزیره بدست داده و آنجا را جزیره رفضه یا شیعیان مینامد. این داستان به اجمال چنین است که مردی به نام علی بن فاضل مازندرانی که در نجف مقیم بوده، در سال 699 نقل کرده هشت سال و نیم پیش یعنی 691 بر اثر یک اتفاق از عراق به مصر و از آنجا به جزیره خضراء رفته و در آنجا با مجموعهای از جزایر و رویدادها و اخبار و مشاهداتی مواجه شده که همه آنها حکایت از حضور حضرت مهدی (ع) و فرزندانش در آن دیار دارد.
حکایت مشابه اما مختصر دیگری از کمال الدین احمد بن محمد بن یحیی الانباری مربوط به سال 543 یعنی بیش از یک قرن و نیم پیش از آن هم در دست است که علامه مجلسی در بحار آورده[3] و پیش از آن به اجمال در صراط المستقیم بیاضی (م 877) آمده بود.[4]
حکایت مزبور که به صورت جزئی و داستانی اما متناسب با شرایط جغرافیایی آن محیط نقل شده، در هیچ نسخهای قبل از قرن دهم به دست نیامده است. یعنی گرچه فرد اصلی داستان و راوی از آن شخص، از قرن هفتم و هشتم هستند، اما نه از آن دو قرن و نه قرن نهم و تا میانه قرن دهم، ظاهرا هیچ نسخهای یا حتی کتابی که در آن دو قرن تألیف شده و آن را روایت کرده باشد، در دست نیست. آنچه هست مربوط به قرن دهم است با ادعای آن که از پیش از آن به دست آمده است.
تا آنجا که میدانیم نخستین بار این حکایت که به عربی بوده، توسط مترجمی به فارسی درآمده و تقدیم شاه طهماسب شده است. این که نسخه عربی در کجا بوده و چه شده نیاز به تحقیق بیشتر دارد. نسخه فارسی از دوره طهماسب برجای مانده است که شرح آن را خواهیم آورد.
به هر روی حکایت جزیره خضراء، منشأ بحث نسبتا دامنهداری در این باره شده، ادبیات خاص خود را در پی داشته و مناقشاتی را پدید آورده است که در اینجا مرور خواهیم کرد.
جزیره خضرا در متون گذشته
ذبیح الله صفا بر اساس یافتههای خود از علینقی منزوی و دیگران توضیحاتی در باره وضعیت این داستان در دوره صفوی نوشته که برای ورود به بحث ما بسیار مناسب است:
داستان مذهبى مشهورى ازین عهد داریم که به صورت سفرنامه و به چند روایت تنظیم شده است و در همه آنها سخن از جزیرهیى مىرود بنام الجزیرة الخضرا یا جزیره صاحب الزمان یا جزیره اخضر که باشیدنگاه «صاحب الامر» یعنى امام دوازدهم اثنى عشریان (ع) و محل فرمانروایى چهار فرزند او بر شهرهاى آن است. این داستان اگرچه در عهد صفوى به چند روایت تحریر شده و رواج داشته ولى از مبادى کهنترى به آن عهد رسیده و طبعا در روایت هاى جدید تفصیل بیشترى یافته و یکبار نسخهاى از آن بنام ترجمه کتاب جزیرة الخضرا که بنام شاه طهماسب صفوی است در هند به طبع رسیده که منسوب است به محقق کرکى (م 940).[5] روایتهاى دیگرى نیز از آن داریم از میر شمس الدین شوشترى و محمد هادى بن محمد صالح فراهانى و سید شبر بن محمد حویزى مشعشعى؛ و تا پایان عهد صفوى مؤلفانى مانند قاضى نور الله شوشترى (در مجلس اول از مجالس المؤمنین) و ملا محمد باقر مجلسى و میرزا محمد اخبارى نیشابورى از عالمان مذهبى سده دوازدهم هجرى صاحب کتاب تحفة الامین[6] در این باب سخن گفتهاند.
محل اقامت امام در روایتهاى این داستان جایی است بنام جزیرة الخضرا که داراى چند شهر است و بر هریک از آن شهرها یکى از فرزندان صاحب الامر ریاست و حکومت دارد. این جزیرة الخضرا که در رسالهها و کتابه