مثلاً وقتي روي در پاركينگها فقط نوشته شود: «لطفاً
در اين مكان پارك نفرماييد» ميشود درباره ذهنيت و آرامش ذهني شهرنشينان به
نتايجي رسيد، وقتي روي درِ پاركينگها اغلب نوشته شود كه «احترام به حقوق
ديگران نشانه شخصيت شماست» ميشود نتيجه ديگري گرفت و اگر اغلب در اين
مكانها شهروندان بنويسند «در صورت پارك پنچر ميشويد» به نتيجه ديگري. . .
.
معجوني از تنشها و عصبانيتها
در
اينجا ميتوانيم كمي از زاويه بالاتر به موضوع نگاه كنيم و بگوييم مثلاً
از كسي كه خودروي خودش را جلوي پاركينگ ديگران پارك كرده بپرسيم چرا اين
كار را كردي؟ مگر تو آن تابلو را نديدي و اصلاً نميداني جلوي در پاركينگ
ديگران نبايد پارك كرد، او خواهد گفت چه كنم، وقت دكتر داشتم و هيچ جايي
براي پارك نبود يا چه كنم، يك كار اداري كوچك داشتم و جاي پارك نبود، يا چه
كنم، بايد جواب آزمايش پزشكيام را ميگرفتم و جايي براي پارك پيدا نكردم.
اين چه كنمها ميتواند تا حدودي منطقي و درست هم باشد. طرف به هر دليل با
خودروي شخصي خودش آمده اما جاي پارك پيدا نكرده است. او هم در ادامه خواهد
گفت چرا شهرداري يا هر ارگان ديگري كه در اين باره مسئوليت دارد به اندازه
كافي پاركينگ نساخته است. چرا در اطراف بيمارستاني به اين بزرگي يا مجتمع
تجاري به اين بزرگي، پاركينگ نساختهاند. از يك لحاظ هم حرف او منطقي است،
اما موضوع اينجاست كه نهايتاً همه اين اتفاقات دست به دست هم ميدهد و مثل
مواد اوليهاي كه روي هم ريخته و با هم تركيب ميشوند، معجوني به نام
افزايش تنشها و عصبيتها در شهر شكل ميگيرد.
وقتي خونسردترين افراد هم از لاك خود بيرون ميخزند
حال
اجازه بدهيد از چشم و زاويه ديد كسي كه خودرويي جلوي پاركينگ خانه او پارك
شده به اين اتفاق نگاه كنيم. آن فرد ميخواهد از خانهاش بيرون برود تا به
پروازش برسد. كمي هم ديرش شده و با عجله سوار خودرو ميشود و وقتي درِ
پاركينگ را باز ميكند با صحنهاي مواجه ميشود كه ميتواند همه
آتشفشانهاي خاموش دنيا را يك جا برايش فعال كند. كسي ميخواهد سريع به
بيمارستان برود. كسي ميخواهد سر قرارش در فلان جا برسد و همه اين آدمها
با يك صحنه ثابت روبهرو ميشوند، خودرويي كه درست جلوي پاركينگ خانه يا
مجتمع آنها متوقف شده است. درست است كه واكنش افراد به اين گونه اتفاقات
يكسان نيست و هر كسي بسته به ذهنيت و حال دروني و شخصيت و دايره واژگانياش
در برابرش واكنش نشان ميدهد اما ترديدي در اين نيست كه اين اتفاقات
خوشايند كسي نيست و در صورت تكرار ميتواند حتي خونسردترين آدمها را هم از
لاكشان بيرون بكشد و فتيله نزاعها و درگيريها را روشن كند.
عباراتي كه عصبيتهاي ما را نمايندگي ميكند
عبارتهايي
كه روي در و ديوار شهر حك ميشود مثل دماسنجهايي، حرارت و دماي مناسبات
اجتماعي و درون فردي را به ما نشان ميدهد. تا همين يك دهه پيش در تهران
اگر كسي در همين كوچه پس كوچهها ميگشت عبارت ثابتي را در كوچه و
خيابانها ميديد كه نشاندهنده عصبيتي فراگير در شهر بود: «بر پدر و مادر
كسي لعنت كه در اين مكان آشغال بريزد.» نگارنده در اين شهر فقط يك بار آن
هم در خيابان ايران كه محلهاي مذهبي است به عبارتي با ادبيات مودبانه و
موقر خورد كه اگرچه ديگران را دعوت ميكرد كه جلوي خانه او آشغال نريزند
اما اين خواسته را با لحني رحماني و كريمانه مطرح كرده بود: «بر پدر و مادر
كسي رحمت كه در اين مكان آشغال نريزد» اما در اين ميان آنچه قاعده بود
عصبيت فراگير در اين نوع عبارتها بود. ميشد البته حدس زد كه آدمهايي كه
مثل آب خوردن به ديگران لعنت ميفرستند كارد به استخوانشان رسيده است. آخر
چه كسي دوست دارد در خانه او محل تجمع و انباشت زبالهها باشد و بوي تعفن
پسماندها را تحمل كند؟

اما
پرسش اين است كه چرا به تدريج اين عبارت «بر پدر و مادر كسي لعنت كه در
اين مكان آشغال بريزد» در شهر كمرنگ و كمرنگتر شد. دليل اين اتفاق چه بود؟
آيا آدمها باجنبهتر شدند و مثلاً ديگر بوي تعفن زباله آزارشان نميداد
يا سعي ميكردند اين بوهاي آزاردهنده را تحمل كنند؟ نه! پاسخ روشن است:
شهرداري آمد و بر سر هر كوچهاي سطلهاي بزرگ زباله قرار داد كه ميتوانست
پسماندهاي اهالي يك كوچه را جا دهد بنابراين وقتي كسي جلوي در خانه ديگري
آشغال نميگذاشت عبارت «بر پدر و مادر كسي لعنت. . .» هم به تدريج از
ديوارها كمرنگ و كمرنگتر شد، معلوم است وقتي عصبيتي از بين برود
عبارتهايي هم كه آن عصبيت را نمايندگي ميكنند از بين خواهد رفت.
سه گامي كه تا تهديد جلو برميداريم
وقتي
شهروندي جلوي در خانهاش بنويسد «لطفا در اين مكان پارك نفرماييد» و هر
روز صبح و ظهر و عصر وقتي ميخواهد از خانه بيرون برود ببيند كه كسي جلوي
پاركينگ او پارك نكرده به همان عبارت لطفا بسنده خواهد كرد اما اگر او روز
بعد و روزهاي بعد ببيند كسي و كساني جلوي پاركينگ او پارك كرده&z