مشاهدات پیرامون ما گواه این است که هر ایرانی اکنون اندیشه سیاسی خود و راهِ حل خود را برای ایران دارد و هیچکس شبیه به دیگری فکر نمیکند. به نظر میرسد «امکان» تفاهم از میان رفته است. حتی در میان نخبگان نیز فضای هَراس دیده میشود. بطورمثال برخی از نخبگان از ترس مورد هجمه قرار گرفتن، اندیشههای خود را در مقابل مدافعان مداخله نظامی علیه ایران طرح نمیکنند.
وقتی امکان تفاهم از میان برود افراطگرایانهترین اندیشهها در سطح جامعه با سکوت طبقه متوسط امکان بروز پیدا میکند. البته طبقه متوسط جامعه نیز دچار تجربههای مخرب و آسیبزایی(تروما) شدهاست که آنها را مأیوس یا درمانده و ملول از طرح اندیشه کردهاست. همانگونه که کارل یاسپِرس فیلسوف سیاسی آلمانی در کتاب خود به نام «مسئله تقصیر» گفته است: در جامعهای که امکان تفاهم از میان رفته؛ تنها راهحل، ایجاد تفاهم است! به نظر عجیب و غیرعملی است که چگونه با از میان رفتن امکان ایجاد چیزی باید به دنبال ایجاد آن بود. به هرحال عجیب بودن این امر با پیچیدگیهای اکنون ایران همخوان است و از همین جهت نیز بحث «چه باید کرد؟» از سختترینِ مسائل میشود. «چه باید کرد؟» یعنی هم باید اقتصاد را دید، هم سیاست را، و هم جامعه را. باید هم حکمرانان را دید، هم مردم را، و هم بیگانگان را. «چه باید کرد؟» را نه میتوان آنقدر عمیق بررسی کرد که اکنون را از دست داد و نه میتوان آنقدر سطحی دید که آینده را از دست بدهیم.
«چه باید کرد؟» مرزِ باریک بقای ایران با کمترین هزینه ممکن است. «چه باید کرد؟» منافع جمعی بلندمدت همه ما ایرانیان است. بنابراین فهمِ «چه باید کرد؟» را در ابعادی اینگونه پیشخواهیم برد:
۱. چهها که بر سر ما و حکومت گذشت
۲. چگونه اصلاح کنیم: اصلاحات سیاسی یا اصلاحات اقتصادی؟
۳. پیمودن کوره راهِ سیاست بینالملل: مقاومت یا توافق جامع؟
۴. اقتصادِ روان در بحبوحه بحرانها: خطر دولتِ درمانده
۵. جبرِ تاریخی یا فقد فلسفی؟
۶. چه باید کرد؟
چهها که بر سر ما و حکومت گذشت:
مسلماً مسائل زیادی بر سر ما و حکومت گذشته است اما این مسائل را به دوره کوتاهمدت اخیر محدود میکنیم. بنابراین، خوب است نقطه آغازین بحث خود را با آنچه دولت در حال پیشبرد آن بود شروع کنیم. از همین رو، ابتدا مروری خواهیم داشت بر اصلاحات اقتصادی اخیر دولت و نتایجی که در پی داشت:
۱. چندی پیش در ۱۴ آبان ماه ۱۴۰۴ زمانی که مصوبه دولت در مورد اصلاح یارانه بنزین به تصویب هیئت وزیران رسید؛ چشمان ترسیده و امّیدوار طیفهای مختلف سیاسی و اقتصادی با دقّت به آن مینگریستند. برخی معتقد بودند که افزایش قیمت آنقدر ناچیز است که تاثیری بر کاهش مصرف ندارد، عدهای دیگر هرگونه دستکاری قیمتی را به دید آشوب اجتماعی مینگریستند، و گروهی دیگری اقدام کوچک دولت را روزنه گشایی و خروج از بنبست سیاستی میانگاشتند.
*در نهایت این سیاست که در ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴ اجرایی شد، سیاست موفقی بود. نارضایتی از این اقدام دولت در کمترین میزان ممکن بود. مردم متوجه بودند که پس از سالها تثبیت قیمت افزایش دوهزارتومانی قیمت بنزین آنقدرها هم معیشت آنها را هدف قرارنداده است. عدهای از مردم حتی حق را به دولت هم میدادند. در مصوبه دولت نقاط درخشانی از نگاه سیاستی جدید بود که برخی از آنها ایده شخص رئیسجمهور بودهاست. بطور مثال حذف سهمیه برخی خودروها (خودروهای دولتی، نوشماره، وارداتی، مناطق آزاد، خودروهای دوم و سوم یک مالک) و نیز بروزرسانی قیمت به صورت فصلی و فرموله کردن آن واقعاً شایسته تقدیر بود. اینها حاکی از روند تدریجی و نه دفعی اصلاحات بود. در این مصوبه مردم دیده شدهبودند.
۲. مدتی بعد بحث بودجه در فضای سیاسی و اجتماعی مطرح شد. اینبار واژه آرمانی و گوشناآشنای «انقباضی» نیز همراه بودجه بود. با رشد ۵ درصدی بودجه، کسری بودجه عملاً نزدیک به صفر بسته شده بود و همین امر باعث شده بود تا این بودجه را انقباضی بنامند. تأمین منابع بودجه اما بر بازار بدهی و افزایش مالیاتها استوار بود. همچنین بحث افزایش حقوق به شدت در فضای رسانهای مطرح شد. بسیاری معتقد بودند افزایش ۲۰ درصدی حقوق و دستمزدها با تورم ۴۰-۵۰ درصدی همخوانی ندارد و عملاً معیشت مردم با تنگناهای جدی مواجه خواهد شد.
*ابتدا کلیات بودجه در کمیسیون تلفیق مجلس رد شد اما رئیس جمهور بدون آنکه فضای سیاسی کشور را متشنج کند، ایرادات مجلس را پذیرفت و ضمن نامهای به رئیس مجلس در تاریخ ۹ دیماه ۱۴۰۴ نشان داد که نقطه نظرات مجلس پیرامون بودجه را پیرامون اصلاحات پنجگانه بودجه شنیده است. در نهایت این بودجه با همکاری دولت و مجلس تصویب شد. افزایش ۲ درصدی مالیات ارزش افزوده لغو شد. افزایش حقوق ۲۰ درصدی با افزایش حقوق از ۲۱ درصد تا ۴۳ درصد به صورت پلکانی معکوس جایگزین شد. اختصاص ارز ترجیحی به آخر زنجیره (یعنی مصرفکنندگان) مورد تایید قرار گرفت و در کمیسیون تلفیق تصویب شد که ۸.۸ میلیارد دلار ارز ترجیحی صرفا به واردات گندم و دارو اختصاص یابد و بقیه ارز ترجیحی در قالب کالابرگ به ۸۰ میلیون پرداخت شود. همه اینها حاکی از آن بود که دولت در تنگنای شدید مالی و عدمقطعیتهای فراوان همچنان گروههای مختلف را در تصمیمات خود میبیند و فضای آرام سیاسی را با اصلاحات ناگزیر اقتصادی دنبال میکند. در اینجا نیز مردم، مجلس، و خود دولت دیده شدند.
*ارز ترجیحی گام بعدی بود. دولت ارز ترجیحی را به ابتدای زنجیره تامین کالاهای اساسی اختصاص میداد. در حالی که منابع تأمین ارز با موانع جدی مواجه شده و از سوی دیگر رانت و فساد در تخصیصها ریشه دوانده بود. در اواخر آذر و ابتدای دیماه نوسانات قیمت دلار شدت گرفت. هر روز قیمت جدید دلار امنیت روانی مردم را آشوبناک میکرد و کاسبان و بازاریان را در بلاتکلیفی عمیقی فرو میبرد. اختلافات در بانک مرکزی، شایعههای استعفا، نحوه مداخله دولت در بازار ارز، وضعیت منابع ارزی کشور در فروش نفت، ارز ترجیحی ۲۸۵۰۰ تومانی، و جلوه بیعملگونه دولت بر بحثهای روانی بازار ارز و انتظارات تورمی دامن میزد. همچنین، درنهایت دولت تصمیم سخت را گرفت و ارز ترجیحی را با تمام فشارهای موجود حذف کرد. رئیس بانک مرکزی نیز برکنار، اما بلافاصله دستیار رییس جمهور شد.
*در همین میانه مسیر اعتراضات مسالمت آمیز بازاریان در واکنش به نوسانات شدید قیمت دلار در تهران از پاساژ چارسو و علاءالدین آغاز شد، گسترش یافت، و شد آنچه شد. به وضوح با پدیدآمدن اعتراضات، پشت دولت در اصلاحات اقتصادی خالی شد. گمان بر این است که دولت با پدیدآمدن اعتراضات فرض را بر این گذاشت که آنچه نمیخواسته رخ داده است پس اصلاح ناگزیر را هم بهتر است که انجام دهد و یا اینکه منابع ارزی دولت واقعا آنچنان با تنگنا مواجه شده بود که دیگر قابلیت ادامه نداشت. به هر جهت شاید میشد نرخ ارز ترجیحی را نیز به صورت تدریجی حذف کرد. شاید میشد کالابرگها را پیش از انجام اصلاحات به مردم داد. شاید میشد دهکهای بالا را حذف و بر سهم کالابرگ دهکهای درآمدی ضعیفتر افزود. شاید میشد در این مورد بیشتر با مردم سخن گفت. شاید میشد در آن مقاطع حساس با فرض وجود مقدار ارز کافی در بازار ارز مداخله بیشتری میکرد تا روند اصلاحات و فضای ایمن جامعه به هم نخورد. شاید میشد رئیس بانک مرکزی زودتر کنارگذاشته شود. شاید لازم نبود رئیس بانک مرکزی پس از استعفا در مقابل چشمان مردم دوباره منصوب شود. با این حال نمیتوان مطمئن بود که این «شاید»ها موثر واقع میشد یا خیر. نمیدانیم این ناآرامیها و التهابات در جامعه به دلیل ماهیت نیمهامنیتی آنها چگونه پیش میرفت.
آنچه میتوان دید آن است که دولت پزشکیان از ابتدا در روز تحلیف خود با بحران امنیتی آغشته شد، زد و خوردهای امنیتی را تجربه کرد، در نهایت جنگ را نیز لمس کرد، و ناترازیهای فراوانی را در تمام ابعاد به ارث برد اما هرگز درصدد برهم زدن فضای سیاسی و اجتماعی کشور نبود. دولت بسیاری از مدیران کل و نیز برخی از وزرای دولت قبل را حفظ کرد. «وفاق» سیاستی بود که ریشههای واقعی آن محصول اندیشه و روانشناسی سیاسی خود آقای رئیسجمهور بود. هرچه در مورد رئیسجمهور مورد مناقشه باشد این گزاره که «او حوصله دعواهای سیاسی را ندارد» مورد اتفاق طیفهای مختلف سیاسی است. در چنین فضایی بود که دولت جسورانه با وجود تمام انتقادات به سمت اصلاحات اقتصادی پیش رفت. مسعود پزشکیان چه با اختیار، چه از سر اجبار؛ در اصلاحات اقتصادی بدون شک فراتر از انتظارات پیش رفت. اما چرا شد آنچه شد؟ چرا کار به اعلام عزای عمومی کشید؟ آیا اصلاحات اقتصادی دولت خوب بود اما زمان نامناسبی بود؟ آیا اصلاحات دیگری نیاز بود؟
چگونه اصلاح کنیم: اصلاحات سیاسی یا اصلاحات اقتصادی؟
آنچه علمِ ارزیابی ریسک به ما میآموزد آن است که اصلاحات سیاسی به شدت پرهزینه است و عدمقطعیتها را به اوج خود میرساند. در نهایت کارآیی یک نظام حکمرانی مهم است و نه شکل، صورت، یا هیئت آن. در زبان عامیانه میگوییم: «گربه باید موش بگیرد، سیاه و سفید آن مهم نیست». در همین عصر نیز دموکراسیهای شکستخورده را در مقابل حکومتهای اقتدارگرای کارآ میتوان یافت. بنابراین اصلاح اقتصادی مقدم بر اصلاح سیاسی است. دولت پزشکیان نیز به درستی اصلاح اقتصادی را بر اصلاح سیاسی مقدم دانست. دولت هستههای سخت قدرت را شناخت و سعی کرد به همگان بفهماند که قصدش تنها اصلاح اقتصادی است. بنابراین، در همین راستا باید کمی در امر ریشهیابی و آسیبشناسی اصلاحات دقیقتر شد. به زعم برخی از پژوهشگران تاریخ، ایران همواره حیات خود را در لبه پرتگاه به پیش میبرده است و این امر ناشی از جغرافیا، فرهنگ، و منابع منحصر به فرد آن بوده است. اما شاید در طول سه دهه اخیر هیچگاه ایران تا این حد در معرض تهدید دخالت خارجی نبوده است. متاسفانه، امنیت ملّی ایران متزلزل شده است. اکنون با نگاهی دقیقتر میتوانیم این پرسش اساسی را ارائه کنیم:
«اصلاح روابطبینالملل یا اصلاح اقتصادی؟»
منظور از اصلاح روابط بینالملل رفع سایه جنگ از سر کشور و ایجاد ثبات در روابط خارجی با چشمانداز مثبت است. همچنین منظور از اصلاح اقتصادی، هرگونه اصلاح در سازوکارهای اقتصادی موجود به منظور تخصیص بهینه منابع یا رفع ناترازیهای مختلف انرژی، مالی، بانکی، آبی، محیطزیستی، و... است. پاسخ به این پرسش سخت به نظر چندان نیز دشوار نمیآید:
اصلاح روابطبینالملل بدون اصلاح اقتصادی= بیماری هلندی
* بیماری هلندی به تأثیر نامطلوب کشف ناگهانی منابع طبیعی بر اقتصاد ملّی از طریق افزایش نرخ ارز واقعی و متعاقباً بدتر شدن رقابتپذیری صادراتی اشاره دارد. بدین ترتیب اگر روابط بینالملل اصلاح شود و منجر به درامدهای نفتی زیاد شود، با وجود ساختارهای فعلی و اقتصاد سیاسی حاکم بر آنها، دولت روند بودجه انبساطی را انتخاب خواهد کرد. با افزایش ذخایر ارزی دولت و مداخلات ارزی، ارزش پول ملّی به صورت مصنوعی حفظ یا تقویت خواهد شد و با واردات بیرویه و کاهش صادرات در بخشهای تجارتپذیر(مانند کشاورزی و صنعت) موجب افزایش قیمت در بخش کالا و خدمات تجارتناپذیر(مانند بخش مسکن) میشود. همچنین با در نظر گرفتن نوسانات قیمتی نفت، کسری بودجههای احتمالی دولت عمق بیشتری مییابد. بنابراین در این وضعیت اقتصاد بیمار ایران روند درمان خود را طی نخواهد کرد و اسیر عوامفریبی و کسب محبوبیت دولتمردان خواهد شد.
اصلاح اقتصادی بدون اصلاح روابطبینالملل= آشوب اجتماعی
* اگر اصلاح اقتصادی بدون اصلاح روابطبینالملل صورت پذیرد با توجه به تاثیر پذیری نرخ ارز از مناسبات روابط بینالملل به صورت دائم شوکهای بینالمللی به درون اقتصاد منتقل میشود. چه بخواهیم و چه نخواهیم؛ این واقعیت مهم است که یک توییت از رئیس جمهور آمریکا میتواند انتظارات را در بازار آزاد ارز ایران تحت تاثیر قرار دهد. همچنین از سویی دیگر چالشهای روابط سیاسی و امنیتی ایران در منطقه نیز دائماً با حمایت کشورها و گروههای خارجی مخالف به درون کشور کشیده میشود تا مانع موفقیت اصلاحات اقتصادی در داخل شود.
بنابراین چه باید کردِ ایران در دو بال اصلاح اقتصادی و اصلاح روابطبینالملل به صورت توأمان نهفته است. اما باید امنیت ملّی ایران بازسازی شود. بازسازی امنیت ملّی یعنی بقای ایران و حفظ زیرساختها اولویت است. به نظر میرسد ما در کوتاهمدت قادر نخواهیم بود تا یک برتری نظامی بالا در مقابل تهدیدات خارجی ایجاد کنیم، بخصوص آنکه توانمندیهای نظامی ایران در مقابل ایالات متحده و اسرائیل نامتقارن است. ایران به همانقدر که میتواند ضربات نظامی سنگین وارد کند میتواند آسیبپذیر نیز باشد. پس مسیر بازسازی امنیت ملّی ایران در کوتاهمدت از کوره راه سیاستبینالملل میگذرد.
پیمودن کوره راهِ سیاست بینالملل: مقاومت یا توافق جامع
در فضای بین المللی تقریباً عمده مطالب علیه ایران منفی است. وقتی در مورد کشوری اجماع منفی میشود احتمال حمله و مداخله نظامی به آن نیز زیاد میشود. در چنین فضایی سوال سخت و بیپرده پیشروی ما این است: چگونه عرصه روابطبینالملل ایران را در محیط پیرامونی خود متحول کنیم؟
ترامپ در دوره اول ریاست جمهوری خود بدون آنکه از سیاست فشار حداکثری نتیجه بگیرد، در یک رقابت نفسگیر از صحنه دولت آمریکا حذف شد و جای خود را به دولتی داد که بازگشت به برجام جزئی از شعارهای انتخاباتی آن بود. پس از استقرار این دولت، بهزودی روشن شد که بازگشت آمریکا به برجام بهسادگی امکانپذیر نیست. این موضوع نشان میدهد که صرفنظر از آنکه چه کسی در واشنگتن بر سر کار باشد، بدون یک توافق همهجانبه با غرب و در رأس آن آمریکا، امکان واقعبینانهای برای ازبینرفتن تحریمهایی که مانند زنجیر محکمی بر دست و پای ایران بسته شده، به صورت پایدار وجود ندارد. فشار اسرائیل و جناحهای تندرو در آمریکا برای جلوگیری از بازگشت آمریکا به برجام یا سختگیری در آن نشان میدهد که چه منافع پیچیدهای به این مذاکرات گره خورده است، تا آن حد که بازیگران آن نمیتوانند این منافع را بهسادگی نادیده انگارند.
حسین موسویان مذاکرهکننده هستهای سابق ایران در کتاب «ساختار جدید امنیت، صلح، و همکاری در خلیج فارس» اشاره کرده که در مذاکرات هستهای اولیه، ایران پیشنهاد دخیل شدن مسائل منطقهای را به طرف آمریکایی ارائه کرده بود، اما با توجه به شرایط منطقه طرف آمریکایی محدودشدن مذاکرات را به مسائل هستهای ارجح دانسته بود. بنابراین بحث توافقی فراتر از مسائل هستهای چیزی نیست که نظام به آن اندیشه نکرده باشد.
اکنون میتوان یک بار دیگر این سؤال را طرح کرد که راه رهاشدن از تحریمهای ظالمانه علیه کشورمان و عبور از بنبست بینالمللی ناشی از آن چیست؟ به نظر میرسد راهحل توافق محدود به موضوع هستهای کمکم از فهرست گزینههای غرب در مقابل ایران در حال خارجشدن است. حتی اگر آمریکا به برجام بازگردد و تحریمها را هم رفع کند، پایبندی به توافق را مشروط به تندادن ایران به مذاکره برای بقیه مسائل خواهد کرد. همچنین بدون حلوفصل بقیه مسائل فیمابین، مخالفان برجام که حضور یا نفوذ قدرتمندی در هیئت حاکمه ایالات متحده و کشورهای غربی و عربی دارند؛ مثل دفعه قبل نخواهند گذاشت که این امر پایدار مانده و به هر شیوه ممکن آن را نقض خواهند کرد. با این شواهد، میتوان نتیجه گرفت که غرب حاضر نیست ایران را به صورت گسترده و پایدار از زنجیر تحریم رها کند؛ بدون اینکه بتواند از نظر خود برنامههای توسعهای یا دفاعی ایران که منافعش را تهدید میکند، محدود کند.
از سوی دیگر، از دید ایران نیز تسلیمشدن در مقابل زیادهخواهیهای آمریکا، آن هم در شرایطی که یک بار در توافق خیانت کرده و نشان داده که شریک صادق و متعهدی در توافق نیست، بسیار سخت به نظر میرسد. با این اوصاف، به نظر میرسد مسیرهایی که برای دستیابی به یک ثبات بلندمدت برای ایران مطرح است، به دو گزینه محدود میشود:
*اول، سیاست مقاومت و مذاکرهنکردن
*دوم، مذاکره برای یک توافق جامع
بگذارید ابتدا گزینه مقاومت را بررسی کنیم: اگر شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی داخلی را در نظر بگیریم و اگر این واقعیت را بپذیریم که در جهان بههمپیوسته امروز، زندگی در شرایط ایزوله از نظام اقتصادی دنیا امکانپذیر نیست، میتوانیم به این نتیجه برسیم که گزینه مقاومت و عدم توافق اگر هم در کوتاهمدت قابل اجرا و حتی موفق باشد، در درازمدت قابل ادامه نیست. میتوان سناریو مقاومت را تا عوض شدن دولت ترامپ در نظر گرفت، اما در این سناریو نیز عدمقطعیتها به شدت تشدید خواهند شد. به علاوه، مشخص نیست رویکرد دولت پس از ترامپ چگونه خواهد بود: آیا دولت ترامپ مجدداً تکرار خواهد شد؟ آیا دولت پس از ترامپ مواضع شدیدتری نسبت به ایران خواهد داشت؟ به عبارت دیگر، چنین سیاستی فقط برای آن مناسب است که بلوک غرب، ازاینرو که ایران را در تنگنای تحریم نبیند، مجبور شود که امتیازات بیشتری در یک مذاکره به ایران دهد؛ اما از سوی دیگر این سیاست بهتدریج باقیمانده توان اقتصادی کشور را به تحلیل خواهد برد و منجر به فقیرترشدن اقشار ضعیف و متوسط جامعه خواهد شد که به نوبه خود میتواند بنیانهای اجتماعی و سیاسی کشور را نیز مورد تهدید جدی قرار دهد. اکنون بگذارید فرض کنیم که گزاره فوق نادرست بوده و کشور میتواند سیاست مقاومت اقتصادی همراه با توسعه مجدد هستهای را با موفقیت کامل اجرا کرده و به اهداف آن دست یابد؛ یعنی بتواند بنیانهای اقتصادی کشور را تقویت و اقتصاد کشور را متحول کند و معضلاتی مثل فقر، تورم، بیکاری، و فساد را بهبود بخشد.
در این حالت، آیا تصور میکنیم که جهان غرب و رقبای ایران دست روی دست میگذارند تا این کشور به چنین قدرت اقتصادی تبدیل شود و همزمان توان هستهای کشور را نیز مجدداً بدون محدودیت افزایش دهد؟ قطعا در چنین سناریویی، آمریکا و متحدانش در گام نخست تمام امکانات خود را به کار خواهند گرفت تا اقتصاد کشور را متلاطم و زیرساختهای اقتصادی کشور را تضعیف کنند. آنها علاوه بر ادامه تحریم تا سرحد خفهکردن ایران، ناآرامی و آشوب را در داخل کشور تزریق خواهند نمود تا ثبات اقتصاد و سیاست کشور را بر هم زده و سرمایهها را فراری دهند. در نهایت، آنها اگر هم با تحریم موفق نشوند، بیتردید به سراغ گزینه نظامی خواهند رفت. دولت ترامپ هنوز هم به دلیل پیمانشکنی و زورگویی نسبت به همه دنیا از محبوبیت و جایگاه کافی برای ایجاد اتحادی علیه ایران برخوردار نیست و در این امر موفق نشده است؛ اما یک دولت مقبول در صحنه بینالمللی مثل دولت بایدن که همزمان بتواند ایران را بهعنوان طرف سرکش از توافق و امتناعکننده از مذاکره به دنیا نشان دهد، احتمالاً قادر به ایجاد چنین اجماعی علیه ایران در شورای امنیت ملل متحد و حتی افکار عمومی دنیا خواهد بود و حتی ممکن است با تراشیدن بهانهای، سناریویی مشابه با آنچه در حمله به عراق در سال ۱۳۸۲ انجام داد، برای ایران نیز اجرا کند. بنابراین باید در نظر گرفت که پیگیری سیاست افزایش توان هستهای و نیز توأمان اتخاذ مقاومت تا وقتی مطرح است که برای استفاده بهعنوان ابزاری برای معامله بهتر در مذاکرات به کار گرفته شود؛ اما اگر قرار بر توافق نباشد، این سیاست به ضد خود تبدیل شده و بهعنوان بهانهای برای تحریک دنیا علیه ایران استفاده خواهد شد. در این صورت یا باید ایران به سمت ساخت سلاح هستهای پیش برود و خود را در موقعیتی شبیه کره شمالی قرار دهد یا بدون اینکه به بازدارندگی هستهای برسد، به عنصر نامطلوب در عرصه جهانی تبدیل شده و با محکومیتهای جهانی و تحریمهای هر روز شدیدتر مواجه شود. به طور خلاصه، سخت است که بتوان برای این سیاست پایانی موفقیتآمیز تصور کرد.
بنابراین میماند گزینه دوم یعنی مذاکره برای توافق جامع. نظریهای که در این بخش بررسی خواهیم کرد، این است که حتی اگر با وجود استدلالات فوق، این گزینه را تنها مسیر عملی برای گذر از شرایط موجود ندانیم، به نظر میرسد مذاکره برای توافق جامع راهحلی است که در شرایط امروز و با درنظرگرفتن همه واقعیتهای موجود کشور و دنیا، هم عملی و هم لازم است. حتی فراتر از آن، میتوان پیشبینی کرد که چنین سیاستی میتواند نهتنها راه برونرفت از بنبست موجود را پیش پای کشور قرار میدهد؛ بلکه در درازمدت اثر تثبیتکننده و قدرتبخش برای ایران خواهد داشت. البته مشابه آنچه در قطعنامه ۵۹۸ اتفاق افتاد، پذیرش تغییر مسیر سیاست کشور و قبول مذاکره با غرب و حتی مذاکره مستقیم با آمریکا در ابتدا برای مسئولان بسیار سخت بوده و توجیه آن برای وفاداران به نظام دشوار خواهد بود. بیتردید، مخالفان آن را به تسلیم نظام در مقابل غرب تعبیر خواهند کرد و از این رهگذر، ممکن است مسئولان امر را شماتت کنند و بیتردید وفاداران نظام، از احساس کوتاهآمدن نظام در مقابل فشار غرب مغموم و هراسان و حتی شاید ناراضی خواهند شد؛ اما باز هم مشابه قطعنامه ۵۹۸، اگر بتوان از این موجهای کوتاهمدت با انسجامی که رهبری بهراحتی قادر به ایجاد آن هست ضمن گفتوگوی با مردم به سلامت عبور کرد، دستاوردهای چنین امری در درازمدت برای منافع ملی ایران بسیار ارزشمند خواهد بود. واضح است که مسیر رسیدن به توافق عادلانه با غرب مسیر همواری نخواهد بود و ملزومات و ملاحظات فراوانی دارد که بحث جداگانهای را میطلبد؛ اما در اینجا با این فرض که بتوان به توافقی همهجانبه با غرب دست یافت که سایه تحریم را به شکل طولانیمدت از سر ایران دور کند، به ثمراتی که چنین توافقی میتواند در درازمدت برای ایران داشته باشد، به طور خلاصه اشاره میکنیم:
*با برداشتهشدن تحریم، اقتصاد ایران میتواند به رشدی سریع دست یابد.
*با بازشدن بازارهای جهانی و منطقهای به روی ایران میتوان اقتصاد دنیا را به اقتصاد ایران گره زد و در بلندمدت اهرمهایی، نه از نوع نظامی یا هستهای، بلکه از نوع اقتصادی و اجتماعی، ایجاد کرد که اقتصاد ایران را تحریمناپذیر کند.
*با دورشدن تهدیدی که کشورهای عرب از برنامههای ایران احساس میکنند، میتوان انتظار داشت که آنها دیگر نیازی به توافق ذلیلانه با اسرائیل نداشته باشند. از سوی دیگر، در غیاب یک تهدید ملموس از سوی ایران، توجیهکردن چنین روابطی با اسرائیل برای مردم خودشان بسیار دشوارتر خواهد شد. همچنین دور از انتظار نیست که شکافهای موجود بین کشورهای منطقه نیز در غیاب بهانه مشترکی به اسم ایران سر باز کند. هریک از این اتفاقات از آنجا که در جناح کشورهای مقابل ایران اختلاف ایجاد میکند، در نهایت به نفع ایران خواهد بود.
*از اجماعسازیهای خطرناک در اطراف ایران که غالبا با حضور اسرائیل همراه است، جلوگیری خواهد شد. نظیر آنچه در جمهوری آذربایجان، کشورهای حوزه خلیج فارس، و کردستان عراق در حال اتفاق است و چه بسا این تهدید با برقراری ارتباط اسرائیل با کشورهای بیشتری از همسایگان ما در آینده نزدیک گسترش یابد.
*کشور ایران به ملاحظه موقعیت ژئوپلیتیک خود، ارتباطات فرهنگی در حوزه فارسیزبانان، نفوذ مذهبی در حوزه شیعیان، اتصالات اسلامی با مسلمانان منطقه، و جایگاه فرهنگی خود در شبهقاره هند، آسیای صغیر، آسیای مرکزی و قفقاز و در میان کردها از پتانسیل نامحدودی برای افزایش نفوذ معنوی و فرهنگی خود برخوردار است. میتوان تصور کرد که با اعمال سیاستهای مناسب در فضای صلح و آرامش، در میانمدت کشورمان بتواند بهسرعت به قطب فرهنگی منطقه تبدیل شود. صلح، فضای تبادل فرهنگی بین ایران و مردم منطقه را توسعه میدهد.
*اگر بپذیریم که بخش بزرگی از جوانان ما در مقابل معضلاتی مثل بیکاری، افزایش هزینهها، معضلات ازدواج، مسکن و معیشت و تنگبودن افق آینده کشور با بحران امید مواجه هستند، رفع موانع اقتصادی توسعه کشور میتواند بهمثابه تزریق امید به نسل جوان کشور عمل کرده و سیل عظیم مهاجرت را که به صورت روزافزون به قشرهای مختلف اجتماعی سرایت کرده است تا حد معقول کنترل کند.
*کشور هماکنون با معضلات داخلی در حوزه زیرساختهای توسعهای و مسائل مرتبط با آب، انرژی و محیط زیست روبهروست. حل این مشکلات در گرو تمرکز، تلاش و برنامهریزی مسئولان در کنار سرمایهگذاری مناسب برای تأمین مالی راهحل است. بدون پرداختن به این معضلات، آینده کشور در چند دهه بعد مبهم خواهد بود و چالشهای اجتماعی به شدت سختی گریبانگیر ایران خواهد شد. نیاز به آرامش و سیاستهای مدبرانه و نیز تأمین سرمایه برای حل این معضلات جزء واجبات امروز ایران است.
*توافق درازمدت با غرب، پس از عبور از موجهای اولیه، تبدیل به سرمایه بزرگ اجتماعی ایران خواهد شد. بیتردید در نظر مردم، اینکه نظام بتواند بر پایه مصلحتبینی و خردمندی، سایه تحریمها را از سر کشور بردارد و فضای مناسب برای رشد اقتصادی کشور را فراهم کند، موجب اعتماد مردم به کارآمدی نظام خواهد شد. این تدبیر بهویژه اگر با برخی تدابیر داخلی برای گسترش نقش مردم در حکمرانی نیز همراه شود که موضوع بحث این نوشتار نیست قطعا اثرات مثبتی در تثبیت همراهی مردم با آن خواهد داشت؛ همانطور که در قضیه قبول قطعنامه ۵۹۸ داشت.
اما آیا زمان کنونی، زمان مناسبی برای ورود به مذاکره برای توافق جامع با غرب است؟ واضح است که برای جمهوری اسلامی ایران، همانطور که در سیاستهای اعلامشده مسئولان کشور نیز ذکر شده است، چنانچه امکان رسیدن به تفاهمی عادلانه با غرب و رهایی از تور تحریم وجود داشته باشد، این توافق هرچه زودتر اتفاق افتد، بهتر است. در پاسخ به این سؤال، میتوان گفت که به نظر میرسد به دلایل زیر، بلوک غرب نیز برای انجام معامله با ایران اولویت و اهمیت قائل است: راهحل تحریم و فشار برای تسلیمکردن ایران همچنانی که این سطور نگارش میشود به سرانجامی نرسیدهاست. سیاست فشار حداکثری، جنگ ۱۲ روزه، و ناآرامیهای اخیر توانست ایران را دچار مشکلات زیادی کند؛ اما هنوز نتوانسته آن را تسلیم کند. امکان دستیابی ایران به سلاح هستهای برای غرب بهویژه اروپاییها هنوز هم یک تهدید جدی است.
گرچه ایران اعلام کرده که قصد ساخت سلاح هستهای ندارد؛ اما غرب میداند که در غیاب توافقی که عدم ساخت سلاح هستهای از سوی ایران را با محدودیتها و بازرسیها تضمین کند، دست ایران برای فعالیت مجدد هستهای باز خواهد بود. این روند باعث خواهد شد که غرب مجدداً ناچار به رویآوردن به گزینه نظامی و تحمل هزینههای سنگین آن شود. با توجه به تجربهای که غرب در عراق و افغانستان و سوریه داشته، چنین گزینهای برای او اگرچه شدنی است اما آنچنان مطلوب نیست. پیشرفتهای نظامی ایران بهویژه در حوزه موشکی به حدی رسیده است که غرب بداند هرگونه حمله نظامی وسیع به ایران پرهزینه و پرتلفات خواهد بود و احتمالا به نتیجه مطلوب غرب هم منجر نخواهد شد. بخشی از این توانمندی در جنگ ۱۲ روزه نیز به نمایش گذاشته شد. بهعلاوه ایران هنوز میتواند از طریق متحدانش در کشورهای منطقه هزینههای سنگینتری نیز برای غرب ایجاد کند. با توجه به ظهور روزافزون چین در صحنه اقتصادی، سیاسی و فناوری دنیا، آمریکا خود را برای رویارویی با این واقعیت آماده میکند؛ پس مایل است که حضور خود در خاورمیانه را کمرنگتر کرده و بر شرق آسیا متمرکز شود.
بر این اساس، توافقی که بتواند خیال آنها را تا حدی از سمت خاورمیانه راحت کند، برایشان مطلوب خواهد بود. بهعلاوه آنها میدانند که فشار بیشتر به ایران باعث بیشتر راندن ایران به سمت چین و روسیه خواهد شد. برای کشورهای عربی نیز چنانچه بتوانند با یک توافق، خیال راحتی از سوی ایران پیدا کنند، این گزینه مطلوبتر از زندگی در فضای تنش مداوم در منطقه است. آنها میدانند که آتش هر مبارزه بین ایران و غرب، اول دامن آنها را خواهد گرفت. میدانیم زمان برای این امر محدود است. میدانیم که ایران در شرایط فعلی در موقعیت ضعیفتری نسبته به کل یک دهه پیش از این قرار دارد. بنابراین، ایران برگهایی برای بازی دارد اما زمان دستیابی به یک توافق نسبتاً قابلقبول برای ایران نیز تنگ است.
اما برای دستیابی به توافق، ایران باید چه امتیازاتی بدهد؟ برای پاسخ به این سؤال، باید توجه کرد که عمدهترین مسائلی که از دید غرب در رابطه با ایران مطرح است، شامل چهار مسئله هستهای، موشکی، فعالیتهای منطقهای ایران، و وضعیت حقوق بشر در کشورمان است. از این میان، مسئله حقوق بشر، مقولهای متفاوت است که فعلا موضوع بحث نیست و در بخشهای بعدی به آن اشاره خواهیم کرد. در ارتباط با سه مسئله دیگر، بر خلاف آنچه در ابتدا ممکن است تصور شود، اکثر امتیازاتی که ایران برای دستیابی به توافق با غرب باید بدهد مواردی است که یا قبلا بر آن توافق شده، یا ازدستدادن آن در قبال امتیازات امنیتی و اقتصادی مناسب، برای ایران حیاتی نبوده و نسبتا کمهزینه است یا حتی بدون توافق هم دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد:
*در مورد موضوع هستهای، قبلا توافق برجام به دست آمد اما غرب چنانکه بارها اظهار کرده از بندهای موسوم به غروب هستهای نگران بود و تمایل داشت که دوره محدودیتها را طولانیتر کند. در این رابطه، اگر ایران بتواند در مقابل موافقت با اندکی طولانیترشدن برخی محدودیتها و صرفنظر از غنیسازی به صورت موقت امتیازی از طرف مقابل بگیرد ارزشمند است. بدون شک هر ایرانی میداند که غنیسازی به منظور اهداف صلح آمیز در کشور ما یک حق است و چگونه از حق میتوان گذشت؟ اما برای عبور از گردنه سخت کنونی شاید ما لاجرم به ذبح برخی حقوق برای منافعی بلندمدتتر هستیم.
*در مورد موضوع موشکی قطعا غرب میداند که نمیتواند انتظار داشته باشد که ایران این توانمندی را به کلی کنار بگذارد و در مقابل احتمالاً اصرار بر محدودکردن برد موشکهای ایران خواهد کرد. البته آیت الله خامنهای در مقطعی اعلام کرده بود در استراتژی نظام، برد موشکهای ایران را به دوهزار و پانصدکیلومتر محدود کرده بودند. وقتی تجربه جنگ ۱۲ روزه وجود دارد، قطعا در مورد بحث موشکی حرفهای زیادی به میان خواهد آمد. چرا که محدودیت در حوزه موشکی به عنوان خلع سلاح ایران قلمداد میشود که البته تاحدودی اینگونه نیز خواهد بود. صحبت نمایندگان آمریکایی چنین است که برد موشکها باید ۵۰۰ کیلومتر باشد. واضح است که در این صورت بحث موشکی عملاً خلع سلاح ایران نیز میشود و به هیچوجه مورد پذیرش عاقلانه قرار نخواهد گرفت. اما قاعدتاً ایران و نظامیان ارشد میتوانند ابتکاراتی برای پذیرش برخی محدودیتها در این زمینه به نحوی که امنیت منطقهای ایران خدشهدار نشود را ارائه کنند. شاید امتیازات در این حوزه لزوماً فنّی نباشد و بتوان سازوکارهای امنیتی برای نوعی آتشبس در منطقه ارائه داد. به هرجهت چه از حیث فنّی و چه از حیث ابتکارات امنیتی ایران میتواند در این زمینه به نوعی بازی کند که خلع سلاح نشود. همچنین ایران اگر قرار است در این زمینهها مذاکره کند بدون شک میتواند و باید در مورد اسرائیل به طور جدی امتیازاتی از طرف آمریکایی طلب کند.
*مورد سوم، فعالیتهای منطقهای ایران خواهد بود. در این زمینه لازم است به چند نکته توجه شود. نخست اینکه بهتدریج زمینههایی که حضور نظامی یا مستشاری ایران در منطقه را توجیه میکرد، درحال کاهش است یا از بین رفتهاند. وقایع سوریه و لبنان گواهی بر این ماجرا است. با این مقدمات، به نظر میرسد بهتدریج ایران خود لازم میبیند که جنبه نظامی این فعالیتها را کاهش داده و بهجای آن بیشتر بر جنبههای نفوذ سیاسی کار کند. اگر بپذیریم که این امر اجتنابناپذیر بوده و دیر یا زود اتفاق میافتد، بهتر است که ایران این امتیاز نقدِ باقیماندهای را که دارد قبول کرده و در مقابل کاهش حضور نظامی یا حمایتهای نظامی، امتیازات مهمی شامل قبول جایگاه و نفوذ سیاسی ایران و فعالیت سیاسی آزادانه متحدان آن در این کشورها از طرفهای مقابل بگیرد. در این زمینه بد نیست به تجربه حضور حزبالله در صحنه سیاسی لبنان (پس از تثبیت اولیه آن از طریق موفقیتهای نظامی در بیرونراندن اسرائیل) توجه شود که دستاوردهای کمتری از فعالیتهای نظامی آن نداشته است. به عبارت دیگر، اگر قدرتنمایی و موفقیتهای نظامی اولیه، مبنای نفوذ سیاسی ایران و حضور قوی سیاسی متحدان آن در این کشورها شود، آینده بلندمدتتری برای حضور و نفوذ ایران در معادلات منطقه متصور است. در اینجا ممکن است این ایراد مطرح شود که دستیابی به توافق جامع و پایدار با غرب، بدون عقبنشینی ایران از مواضع خود در موضع اسرائیل امکانپذیر نخواهد بود. باید گفت بدون تردید یکی از مهمترین چالشهای ایران با غرب، به موضوع مبارزه آن با اسرائیل برمیگردد؛ اما الزاما اینگونه نیست که غرب بدون قبول موجودیت اسرائیل از سوی ایران وارد توافق نشود.
غرب میداند که موضوع رابطه با اسرائیل، خط قرمز نظام است و طرح آن به معنای عدم توافق خواهد بود. بهعلاوه، ایران میتواند در صورت لزوم، در این زمینه نیز با مذاکره، بدون دستبرداشتن از آرمانها یا تعویض سیاست خود، بر مبارزه سیاسی تمرکز بیشتری کرده و در مقابل برای تثبیت متحدان خود، امتیازاتی از غرب بگیرد. ذکر این نکته نیز لازم است که در هر حال، در پرتو تحولات جدید خاورمیانه و بهویژه روابط اخیر بخش بزرگتری از اعراب با اسرائیل، به نظر میرسد نظام باید در درون خود به ارزیابی میزان اثربخشی سیاست خود در این موضوع بپردازد تا شاید راههای مؤثرتری برای مسئله فلسطین پیدا شود. در پایان، باید بر این نکته تأکید شود که اگرچه برخی فرصتهای طلایی از دست رفته و بسیاری از اتفاقاتی که نباید، رخ داده است؛ اما نباید توان ایران در مذاکره و کسب امتیاز از غرب را نیز دستکم گرفت. مشابه تجربه برجام و بر مبنای آن تجربه، ایران در مذاکرات جامع با غرب نیز میتواند در مقابل دادن برخی امتیازات نظیر آنچه گفته شد، امتیازات ارزشمندی دریافت کند. این تصور که برای توافق با غرب، جمهوری اسلامی ایران باید از آرمانهای اساسی خود دست بکشد، ناشی از دستکمگرفتن توانمندیهای ذاتی و نیز قدرت ایران در چانهزنی برای حقوق خود است. واقعیت این است که غرب نیز تلاش خواهد کرد برای دستیابی به توافقی جامع که نگرانیهایش را برطرف کند، امتیازات قابل قبولی به ایران بدهد.
بنابراین برای برونرفت از دام تحریمهای گسترده و نجات اقتصاد کشور در مسیر توسعه پایدار، قبول مذاکرهای همهجانبه برای دستیابی به توافق جامع با غرب، اجتنابناپذیر مینماید. به نظر میرسد این تنها راه واقعبینانهای است که برای برونرفت از این وضعیت در مقابل کشور قرار دارد. اگر ایران بتواند در کوتاه مدت با اقداماتی برگهای جدید برای بازی پیدا کند، طبیعتاً این اقدام نیز مطلوب است. به هرجهت برای ورود به مذاکره جامع با غرب، باید بر موانع روانی ساختهشده در درون کشور نیز غلبه کرد. تجربه تاریخی قبول قطعنامه ۵۹۸ مصداق موفقی از تدبیر برای تغییر سیاست با هدف خروج از بنبست را پیش چشم ما قرار میدهد. همچنین روشن است که مشابه تجربه قطعنامه ۵۹۸، موفقیت این تغییر سیاست و بهرهبرداری بلندمدت از نتایج آن، فقط با پیشتازی و قبول مسئولیت و ایجاد انسجام داخلی برای حمایت از آن از سوی مقامات عالی قابل تضمین است.
مذاکره و صلح هوشمندانه با حریفان در شرایط مناسب، نهتنها منجر به تسلیم و ازدسترفتن آرمانها نمیشود، بلکه فرصتهای مناسبی در اختیار قرار میدهد تا با فراهمکردن شرایط رشد و توسعه اجتماعی و اقتصادی و الگوسازی، گسترشهای جدیدی را در افق ببیند. اگرچه راه بسیار سختی برای دستیابی به توافق جامع با غرب در پیش خواهد بود، ولی به نظر میرسد ایران از قدرت گفتمان، زیرساختها، منابع انسانی و ابزارهایی برخوردار است که میتواند این امر را به سرانجام برساند. همچنین روشن است که به دلیل اختلافهای بنیادی بین جمهوری اسلامی و بلوک غرب، روابط با غرب حتی پس از توافق نیز پرچالش خواهد ماند. این توافق فقط میتواند نوع روابط را از حالت خصمانه و خشن به حالت انتقادی ولی صلحآمیز تغییر دهد.
اگر ایران قصد داشته باشد وارد توافقهای بلندمدت غرب شود، ورود به توافق بلند مدت با شرق نیز اجتناب ناپذیر میشود. ایجاد روابط متوازن با بلوک شرق برای ایران این فرصت را فراهم میکند تا از رقابت بین این قدرتها از یک سو برای حفظ استقلال و عدم وابستگی به یک قدرت (همان شعار نه شرقی، نه غربی) و از سوی دیگر ایجاد منافع بهینه اقتصادی و امنیتی برای ایران بهره ببرد.
ایجاد دورهای آرام در روابط ایران با دنیا، بهویژه اروپا و آمریکا که میتواند در پرتو توافقی جامع محقق شود، به ایران فرصت میدهد که با ارائه الگویی از حکمرانی مؤثر و جلوههای موفقیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در درون کشور و با بهرهگیری از ظرفیتهای خود در جذب مخاطبان در منطقه، به نفوذ منطقهای و جهانی بهعنوان یک قطب فکری، فرهنگی، علمی و فناوری دست یابد. البته این امر ملزوماتی در رابطه با سیاستهای داخلی دارد که در ادامه اشاره خواهد شد. به نظر میرسد آنچه در مقطع کنونی برای خروج کشور از وضعیت فعلی کارساز است، سیاست تغییر است. همچنین، شواهد حاکی از آن است که اگر ایران اکنون که از برگهای برندهای برای مذاکره جامع با غرب برخوردار است، در این مذاکره و توافق مشارکت کند، میتواند با پشتسرگذاشتن فضای تحریم، دست خود را برای ترسیم آیندهای روشن همراه با دستاوردهایی بزرگ برای کشور باز کند. اما آیا تمام راهِ ایران از سیاستبینالملل میگذرد؟ آیا در نهایت همه این تلاشها برای ایران و مردمِ ایران نیست؟ نباید به مردم نیز رجعتی داشت؟
اقتصادِ روان در بحبوحه بحرانها: خطر دولتِ درمانده
واقعیت بیرونی(External Reality) یا واقعیت روانی (Psychic Reality)؟ مسئله این است. روان به مثابه پول است. همانطور که میتوان پول را به دست آورد، خرج کرد، پسانداز کرد، قرض داد، سرقت کرد، یا آن را سرمایهگذاری کرد؛ روان نیز منابع ورودی دارد، خرج میشود، ذخیره میشود، قرض داده میشود، به سرقت میرود، و گاه در امری سرمایهگذاری میشود. برداشت عمومی مردم از خودشان در سطح جامعه آن است که روانِ مردم خرج شدهاست. این مسئله مهم نیست که آیا واقعاً روان مردم خرج شده است یا نه؛ چرا که آنچه اهمیت دارد واقعیت روانی است و نه واقعیت بیرونی. آنچه به عنوان واقعیت در روان مردم وجود دارد توانایی آن را دارد که واقعیت بیرونی را به چالش بکشد و حتی آن را تغییر دهد. بطور مثال، مهم نیست که امری مفید یا مضر باشد، مهم آن است که مردم در واقعیت روانی خود آن را مفید میدانند یا مضر. همین انگارههای ذهنی واقعیت بیرونی را به چالش و نارسایی میکشاند. در حال حاضر، برداشت ذهنی مردم و بخصوص جوانان آن است که روان آنها خرجشده است، خسته و رنجور شدهاند، خواستههای مختلف خود را در مسائل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، عدالتی، و فرهنگی بیپاسخ میبینند. مردم واقعا با بحرانهای مختلفی روبرو هستند. بحرانها را میتوان به صورت کلی دو دسته کرد:
*بحران کلاسیک: بحرانی است که دارای یک گذشته و آینده است و میتوان به سردیِ عبور از آن نگریست.
*بحران مزمن: بحران مزمن آن است که آیندهای ندارد، همراه با زمان با ما حرکت میکند.
یک جوان متولد اواسط دهه هفتاد را به عنوان شاخص در نظر بگیرید. در پس ذهنش به طرز مهآلودی وقایع سال ۸۸ را نگهداشته است، اما تحریمها را چشیده، اعتراضات سال ۹۶، مسائل آبان ۹۸، همهگیری کووید-۱۹، التهابات ۱۴۰۱، دو رویارویی نظامی محدود، یک جنگ تمام عیار ۱۲ روزه، و اکنون را زیسته است. چنین جوانی باید درس میخوانده، پیِ کار پاره وقت یا تمام وقت میرفته، از خود و خانواده و دوستانش مراقبت میکرده، رویای تشکیل خانواده را نیز در سر میپروانده، و هنوز امیدوار به ایران باقی میمانده است. بله، چنین امر غیرممکنی به وقوع پیوست. مردم و جوانان واقعاً در پسِ چندین و چند بحران کلاسیک و مزمن در سطح ملّی و نیز زندگی شخصیشان در جنگ ۱۲ روزه پایِ کارِ امنیت ملّی ایستادند. به همین دلیل، پس از جنگ ضرورت وحدت به میان آمد. مردم انتظار داشتند حالا که در میانه تمام مشکلات، تهمانده روانشان را برای امنیت ملّی و یکپارچگی ایران خرج کردند؛ در مقابل، نظام حکمرانی را در مقابل خواستههای خود منعطف ببیند.
چه کسی میتواند به این سوال پاسخ دهد که اگر در هنگامه جنگ مردم نیز بر هرج و مرج کشور میافزودند و در مقابل نظام حکمرانی میایستادند چه میشد و چه بر سر ایران میآمد؟ مردم برای خود و برای ایران، در روان خود یک چرخش قهرمانانه داشتند. مردم از عصبانیت خود، از معیشت سخت خود، از روابط اجتماعی گره در گره خود کوتاه آمدند تا ایران بماند. مردم حالا دوست دارند ببینند که در شاکله نظام حکمرانی نیز کسانی پیرامون خواست آنان کوتاه میآید. در واقعیت روانیِ مردم، غرورشان پایمال شده و جواب سلامشان داده نشده است. در یک کشمکش میان دو فرد اگر یکی همواره کوتاه بیاید و روان خود را خرج رابطه بین خودشان کند تا میانهشان اصلاح شود، این نامش هرچه باشد وحدت نیست. حکمرانی ما اپوزیسیون، مخالفان، منتقدان، و فعالان سیاسی و اجتماعی خوشخیم را به نحوی طرد کرد که امروز ایران گرفتار شخصیتهای عجیب و غریبی شدهاست. اگر به مردم رجوع کنیم خواهیم دانست که بخش قابل اعتنایی از مردم در دل خود این شخصیتها را دارای اعتبار نمیدانند بلکه از سر ناچاری و درماندگی به این شخصیتها برای ابراز نارضایتی خود پناه بردهاند.
اگر طلاقِ عاطفی میان حکمرانی و مردم رخ دهد آنگاه ایران با خطر بزرگ «دولتِ درمانده» (failed state) مواجه خواهد شد. خبر دولت درمانده برای ایران خبر شومی خواهد بود. دولت نباید از مشروعیت ساقط شود. منظور از این درماندگی و مشروعیت در ارتباط با عامه مردم است هرچند که از سوی دیگر برخی در مجلس و سایرنهادها نیز در بزنگاه پشت دولت را خالی کردند که مایه تأسف است. چراکه گویی این دسته از سیاسیون منافع کوتاهمدت را بر مخاطرات جدی کشور ترجیح دادهاند یا اینکه مخاطرات برای آنها عیان نشده است. به هرجهت، هنوز که صحبت میکنیم یک بخشنامه در وزارت آموزش و پرورش در سراسر مدارس ایران منتشر میشود، هنوز یک دستخط دستوری از وزیر کشور تا دورترین نقاط مرزی میرود، هنوز وزیر خارجه میتواند برای تمام سفرای ایران در جهان دستورکار تعیین کند، و همین بروکراسی به ظاهر معیوب زنده است.
بنابراین دولت باید توانا بماند و توانا ماندن دولت با توجه به اقتصاد روان مردم است. مردم روانی که خرج کردهاند یا به حکمرانی قرض دادهاند را اکنون میخواهند. اینها سِوای از اصلاحات اقتصادی، سیاسی، امنیتی، و روابطبینالمللی است. همچنین وقتی میگوییم مردم، منظورمان واقعاً مردم بدون هرگونه تقسیمبندی است. هزاران مسئله روی زمین مانده که هریک میتواند هدیهای به روانِ رنجور مردم باشد. نمیشود که مردم همواره با تکالیف زیادی روبرو باشند که بر عهده آنان است اما حقوق ذاتی آنها نادیده گرفته شود. نباید ناترازی روانی نیز بر انبوه ناترازیها افزوده شود. مسئله حقوق بشر و تناسبات آن با جامعه ایرانی نیز که یکی از اهداف احتمالی توافق جامع با غرب خواهد بود با این مسائل گره خورده است. چرا نباید هدیه به مردم را حتی تحت عنوان امتیاز به غرب فروخت؟ چگونه است که ما در یک چرخه باطل تکراری به دام افتادهایم؟ آیا جبری بر گُرده ایرانی است یا اینکه نمیخواهیم به روان مردم و نیاز مردم و خواست مردم نیز بیاندیشیم؟
جبرِ تاریخی یا فقد فلسفی؟
در ایران گویی «کل یومٍ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و کل ارضٍ طهران» است. مردم ایران در تاریخ ۱۵۰ ساله اخیر خود بارها چون موج سینه خود را به ساحل زدهاند، رفتهاند و بازآمدهاند، صدایی در گلو فشرده داشته اند که گاه به ناچار به سردی فروبردهاند و گاه با حرارت زیاد آن را فریاد زدهاند، و همواره باید مراقب دخالت خارجی نیز باشند. این سوال ساده به ذهن انسان متبادر میشود که آیا نمیشد برای اعتراض مردم مثلا در یک مسئله نه آنقدرها سیاسی و نه آنقدرها امنیتی مانند رفع فیلترینگ در یک شهر با جمعیت متوسط یکبار مجوز اعتراض و راهپیمایی صادر کرد؟ هر بار گفته میشود که «مردم معترض صف خود را از اغتشاشگر جدا کنند.» مردم اما واقعا نمیدانند که چگونه چنین چیزی ممکن است چون وظیفه آنان نیست. این وظیفه حکمرانی است که در سازوکاری مناسب فضا را برای اعتراض مردم مهیا کند. مکدّر شدن روانِ مردم در نبود سازوکار مناسب برای اعتراض زمانی تشدید میشود که برخی را نسبت به خود برتر ببینند. بدین صورت که برای گروهی از مردم حقِ اعتراض و گونهای دیگر از برخوردهای رفتاری وجود داشته باشد. اعتراض بر سه گونه ۱. نافرمانی مدنی، ۲. اعتراض غیرخشن، و ۳. اعتراض خشن است. بحث پیرامون مواجهه قانونی با این شیوههای اعتراضی بر عهده صاحبان اندیشه بخصوص اندیشمندان حقوق عمومی و جامعهشناسان است. در این زمینه نیز کوتاهی صاحبان قلم را در طرح عمومی این مباحث و ارائه راهکارها برای عموم مردم و دولتمران و پیشبرد طرحهای سیاستی و دستورکارها توسط افراد میانی لایه حکمرانی در راستای تحکیم مبانی نظری این حقوق بدیهی مردم نمیتوان منکر شد.
لایه نخبگانی نیز هنوز تمایز میان قانون، حقوق، حُکم، و فقه با یکدیگر را درک نکرده است و تفاوت نقش آنها در زیست طبیعی مردم را معین نکرده است. همین است که ما هنوز نمیدانیم که هستیم؟ کجا هستیم؟ و کجا میخواهیم برویم؟ و چطور میخواهیم برویم؟ همین سردرگمیها در لایه نخبگانی به عموم مردم در جامعه تسری پیدا میکند. ایران و ایرانی نیاز به یک بازاندیشی عمیق نیز دارد. سیالیت تفکر اِشراقی اما در جان این مردم رسوخ کرده است. ما نیاز داریم بایستیم، تا بیندیشیم. نیاز داریم تا کمی دست از شهود برداریم و امور را به عقلانیتِ سخت بسپاریم. شهود در مسیر عقلانیت به ما ابتکار و خلاقیت میدهد اما نمیشود که تمام مسائل سخت را شهودی پیش ببریم. زمانی که بحرانها و گسلهای اجتماعی و اقتصادی بر پایه جهشهای ذهن و تخیل و شهود پیشرانده شود، ناگاه ما در میانه مشکلات معلق رها خواهیم شد.
عدم موازنه در نحوه تفکر در ایران امروز به مثابه ایرانِ دیروز در اوج است. در یک کفّه ترازو تفکرهای اشراقی(جهش ذهن، تخیل، و احساس) و در کفّه دیگر استدلال و منطق قرار دارد. ترازوی پیشبرد راهِ ایرانی همواره در تفکر اشراقی سنگینی کرده است، حال آنکه باید موازنهای در این میان باشد. امروزه برای مردم ایران از هر قوم، مذهب، و جنسیت پذیرش قانون موضوعه حاکمیت قطعاً به معنای پذیرفتن قانونی است که از اراده سیاسی همین مردم ناشی شدهاست، قانونی که ما انسانها و ما ایرانیها وضع کردهایم. انسانی که اخلاق، رفتار، و خلقوخویاش طبق شرایط مدرن و تحولات وسیع و شدید جهانی تغییر میکند.
ما نباید به مانند تاریخ ۱۵۰ ساله اخیر ایران هر بار به جبرِ تاریخ گردن نهیم. میتوان عقلانیت را دوباره به دستانِ «چو فردا رسد، فکرِ فردا کنیم» ذبح کرد یا اینکه این چرخه را شکست و یکبار هم که شده از فقد فلسفی و استدلالی و تفکری بیرون بیاییم و در دامن گفتگوهای سخت وارد شویم. این امر برای فرهنگ ایرانی که تهمانده و رسوباتِ حوادث سهمگین و سرگذشتهای عجیب و غریبِ ایرانِ هزاران ساله است به شدت دشوار است. برای این ایران که هزاران تهدید خارجی آن را احاطه کرده است و زیر فشار دو نیروی شرق و غرب به سختی زنده مانده است کمی سهلانگاری گران تمام خواهد شد. به هرجهت میتوانیم باز هم به تمام این شکستها و عبرتها بنگریم و به پیشواز تکرارِ مجدد این جبرِ تاریخ برویم یا آنکه فرهنگ را و اندیشه را پالایش کنیم و پا بر روی خودمان بگذاریم تا رشد کنیم. بدانیم که بازگشت به اراده مردم بزرگترین پشتوانه این کشور در مقابل تمام قدرتهای جهانی است.
چه باید کرد؟
میدانیم بسیاری از فرصتها از دست رفته است. میدانیم که شرایط هرچه هست، عادی نیست. میدانیم آینده مبهم است. میدانیم که در منافع فردی و با از میان رفتن امکان تفاهم در جامعه؛ سکوت و پاسخ ندادن به «چه باید کرد؟» بسیار سادهتر از پاسخ دادن به آن است. هراندیشهای را موافقان و مخالفان زیادی خواهد بود، پس کار بیهزینه دَم برنیاوردن و نظارهگر بودن است. اما منافع جمعی بلندمدت ما ایرانیان در گرو همین «چه باید کرد؟» است. تن دادن به عقلانیت سخت و گذر از جهشهای ذهن، خیال، و احساسات است که ما را از تعلیق رها میکند. بنابراین آنچه از طرح مطالب فوق در قالب «چه باید کرد؟» میآید را در زیر «به ترتیب و توالی اهمیت»آنها و با پرهیز از کلنگری یا جزئینگری افراطی ارائه میکنیم:
۱. اصلاح اجتماعی، توجه به واقعیت روانی مردم، و تغدیه آن:
پرداختن به زخمها و مطالبات اجتماعی-فرهنگی-مدنی یک «هدیه بیهزینه» به مردم خواهد بود.
ماهیت این اقدامات میتواند بر خلاف سایر اصلاحات سیاسی و اقتصادی، «فوری» انجام شود.
اگر اصل امر پذیرفته شود دولت میتواند با تشکیل کمیتهای ملّی-سیاسی اقدامات لازم را تشخیص و انجام دهد.
اعتراضات و مطالبات مردم باید در بعد «جمهوریت» تبدیل به یک ثروت برای حکمرانان شود.
این هدایا به عنوان پشتوانه اجتماعی/ابزار/امتیاز در سیاستخارجه نیز نقطه قوت خواهد شد.
۲. اصلاح روابطبینالملل با ابتکارات عزتمندانه، حکیمانه، و مصلحتاندیشانه:
توافق جامع با غرب با در نظر گرفتن تمام دشواریهای آن برای ثبات بلند مدت اجتنابناپذیر جلوه میکند.
توافق جامع با غرب احتمالا بر چهار محور هستهای، موشکی، فعالیتهای منطقهای، و حقوق بشر متمرکز است.
در هر چهار زمینه ایران هنوز برگهایی برای بازی در عین توانمندیهای دپیلماتیک خود برای سناریو بدعهدی آمریکا دارد و جلوگیری از خلع قدرت خود دارد.
ایران در توافق جامع با غرب میتواند و باید تهدیدات اسرائیل را به طور جدی مطرح و طلب کند و در این زمینه امتیازاتی را بگیرد.
میتوان یک توافق نمادین داشت و جزئیات را به بعد سپرد چنانکه ترامپ نیز به جزئیات علاقهمند نیست.
ایران میتواند استراتژی خود را از «تقابل-مخاصمه» با آمریکا به «رقابت-مدیریت تنش» با آمریکا تغییر دهد.
توافق های جامع و چندجانبه با سایر قدرتها بخصوص چین، روسیه، و هند نیز میتواند اهرم کنترلی ایران در مقابل غرب باشد؛ ایران باید در میان قدرتهای جهانی به یک بازی چند وجهی روی آورد تا منافع ملّی آن در تمام ابعاد تضمین شود. بدین ترتیب ایران در تمام سناریوهای گوناگون میتواند چرخشهای مبتنی بر منافع ملّی داشته باشد.
به هر حال، تندادن به توافق جامع با غرب در کوتاهمدت به معنی تسلیم در اذهان برخی تلقی خواهد شد. چنین امری بسیار سخت و دشوار است اما ایران را از گردنه تاریخی عبور خواهد داد و منافع بلندمدت بیشتری نسبت به سایر گزینهها در برخواهد داشت. در این زمینه حتی رهبری میتواند در حکمی اختیارات شورای عالی امنیت ملی را که منوط به تایید ایشان است به دلیل در همتنیدگی مسائل اجتماعی-امنیتی-سیاسی-اقتصادی موقتاً به رئیسجمهور تفویض کند.
۳. اصلاح اقتصادی:
اصلاحات اقتصادی باید تمام شئون آن تدریجی باشد.
در اصلاحات اقتصادی لازم نیست ابتدا تمام گروههای مردم مورد هدف قرار گیرند.
اصلاحات اقتصادی باید از قاعده مالی و انضباط مالی دولت آغاز شود و در ادامه به آزادسازی و سپس خصوصیسازی برسد؛ نه برعکس.
مشوقها در اصلاحات باید پیش از انجام اصلاحات به مردم ارائه شود؛ نه حین یا بعد از آن.
در اصلاحات باید دیالوگ سیاستی فعال با تمام اقشار و گروههای مردم داشت و از تصمیمات شبزده پرهیز داشت.
در نهایت «چه باید کرد؟» را برای تمامِ ایراندوستان با نوشتهای از مرحوم محمدعلی اسلامی ندوشن در مقاله «ایران را از یاد نبریم» به تاریخ فروردین ماه سال ۱۳۳۹ به پایان میبریم:
«در روزگاری که گویی ایران در ابری از فراموشی پیچیده شده است؛ اگر کار دیگری از دست ما برنیاید لااقل خوب است بکوشیم تا فکرِ او و غمِ او را در دلِ خود زنده نگاه داریم و اعتقاد به زایندگی دوران را در سینه نپژمرانیم. ما از این حیث چون بیماران تریاک ]پادزهر[ خوردهای هستیم که به هر افسونی است باید بیدار نگاهشان داشت زیرا که اگر چشم برهم نَهَند بیم آن است که دیگر آن را نگشایند.
من در قعرِ ضمیرِ خود احساسی دارم چون گواهی گوارا و مبهمی که گاهبهگاه بر دل میگذرد و آن، این است که رسالتِ ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرّمی او به ما بازخواهد گشت.
این ادّعا بیشک کسانی را به لبخند خواهد آورد، گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی سادهلوحانه میپندارند، لیکن آنان که ایران را میشناسند هیچگاه از او امید برنخواهند گرفت.»
۲۹۲۹





نظر شما