فهیمه نظری: درباره چگونگی دستگیری امیرعباس هویدا در روز یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، روایتهای مختلف و گاه متناقضی نقل شده است. برای نمونه، محسن رفیقدوست در کتاب خاطرات خود با عنوان «برای تاریخ میگویم»، وقایع روز ۲۲ بهمن و ماجرای بازداشت هویدا را چنین شرح میدهد: «از صبح کمکم همه سران پهلوی دستگیر شدند. ما بلافاصله چند اتاق را در طبقه سوم مدرسه رفاه به زندان تبدیل کردیم. جای دیگری نداشتیم. چهار - پنج خط تلفن داشتیم. پای هر تلفن یک نفر نشسته بودند و حجتالاسلام غلامحسین حقانی و یک روحانی دیگر به نام مهدوی یک روز در میان مسئول تلفنخانه بودند. آن روز نوبت آقای حقانی بود. در گیرودار دستگیریها مرا صدا زد و گفت: کسی زنگ زده از باغ شیان و میخواهد راجع به هویدا صحبت کند. گوشی را گرفتم. آقایی به نام عباس رضاییان کارمند سازمان آب بود و خانهاش در همسایگی باغ شیان، گفت: من از باغ شیان زنگ میزنم. آقای هویدا میخواهد صحبت کند. بعد هویدا گوشی را گرفت و گفت: من امیرعباس هویدا هستم. بیایید مرا ببرید.»
در روایت دیگری، نقش اصلی در دستگیری هویدا به شهید علیرضا موحددانش نسبت داده میشود. مطابق این نقل، او پس از پیروزی انقلاب، زمانی که در حال نگهبانی روی برجک بوده، نصیری و هویدا را میبیند که در حال خروج از کاخ هستند. با وجود ایجاد سر و صدا، کسی متوجه نمیشود و او با پرتاب تکهای آجر به سمت نصیری، توجه مردم اطراف را جلب میکند؛ اتفاقی که در نهایت به بازداشت نصیری و هویدا و انتقال آنها به زندان میانجامد: «بعد از پیروزی انقلاب یک بار که علیرضا در حال پاسبانی روی برجک بود، نصیری و هویدا از عوامل رژیم شاه را میبیند که از کاخ بیرون میرفتند. کمی سروصدا میکند اما کسی متوجه نمیشود. میدود پارهای آجر برمیدارد و به سر نصیری میزند. این کار را که میکند مردم اطراف متوجه ماجرا میشوند و نصیری و هویدا را به زندان میاندازند.» (پایگاه خبرگزاری دفاع مقدس، ۳ مهر ۱۳۹۶)
ابوالفضل توکلیبینا، از اعضای جمعیت مؤتلفه اسلامی، نیز در کتاب «دیدار در نوفللوشاتو» و در پاسخ به این پرسش که «آیا دستگیری و انتقال هویدا مردمی بود؟» چنین میگوید: «بله، بازداشت اغلب عوامل رژیم توسط مردم صورت میگرفت. مردم پس از دستگیری آنها را به مدرسه رفاه تحویل میدادند.» در کنار این روایت، نقلهایی نیز وجود دارد که از تماس هویدا با آیتالله طالقانی سخن میگوید و همچنین روایتی که بر اساس آن، هویدا در روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ با وساطت داریوش فروهر خود را تسلیم کرده است.
با پوشش آمبولانس هویدا را از باغ شیان آوردیم
در مقابل، مرحوم خسرو سیف، عضو حزب ملت ایران (و دبیرکل این حزب پس از داریوش فروهر) و از اعضای کمیته استقبال از امام، در گفتوگویی که سالها پیش با سایت «تاریخ ایرانی» انجام داده، روایی متفاوتی ارائه میکند. او هیچیک از روایتهای پیشین ـ بهجز روایت مربوط به وساطت داریوش فروهر ـ را درست نمیداند و جزئیات دستگیری هویدا را اینگونه توضیح میدهد:
من به طور کامل در جریان این ماجرا قرار دارم. یکی از این روزها ما با آقای فروهر در دفتر حزب ملت ایران، واقع در خیابان سپند، نشسته بودیم، صحبت میکردیم که نگهبان ساختمان زنگ زد و گفت خانمی با شما کار دارد. آقای فروهر گفت بگویید بیاید بالا. ایشان آمد و بعد از سلام و علیک گفت: «آقای فروهر من خواهرزاده آقای هویدا هستم. داییام من را خدمت شما فرستاده است، سلام فراوان هم رسانده، گفته من میخواهم تسلیم شوم.» آقای فروهر گفت: «خانم از قول من هم به ایشان سلام برسانید و بفرمایید شما که میتوانی بروی برو.» چون تبوتاب انقلاب بود و اوضاع اصلا در ریل قانونی قرار نداشت. آن خانم که فرشته انشا نام داشت، رفت و فردای آن روز برگشت، گفت: «آقای فروهر داییام میگوید: من کاری نکردهام، میخواهم تسلیم شوم. شما ترتیبی در این زمینه بدهید.» آقای فروهر گفت: «به ایشان بگویید من چه ترتیبی میتوانم بدهم؟! من فقط میتوانم به شما بگویم که اگر میتوانید بروید. من نمیتوانم کاری برای شما انجام بدهم.» خانم انشا رفت و باز روز سوم آمد، به آقای فروهر گفت: «داییام گفته من میخواهم تسلیم شوم، از شما هم انتظاری ندارم فقط خواهشم این است که ترتیبی بدهید که هنگام بازداشت به من توهین نشود.» فروهر گفت: «بله این کار را میتوانیم انجام دهیم. فردا ترتیب کار را میدهیم.»
پس از آن، با چند نفر از دوستان پزشک تماس گرفته شد تا یک آمبولانس بههمراه پزشک فراهم شود. پزشک بهاتفاق یکی از دوستان آقای فروهر که وکیل دادگستری و اهل مشهد بود، بههمراه یک روحانی، سوار آمبولانس شدند. حسن هادیفر نیز با خودروی بنز خود آمد و علیاصغر بهنام و دو، سه نفر دیگر نیز همراه او بودند. این دو خودرو بهسمت محل اختفای هویدا حرکت کردند. بنا به نظر فروهر، هویدا را در کف آمبولانس خواباندند و به دفتر حزب ملت ایران در خیابان سپند منتقل کردند. هنگام ورود به دفتر، افراد حاضر مدام میپرسیدند: «آقای هویدا چه شد؟» و او پیدرپی تعظیم میکرد و میگفت: «من مقصر نیستم، سیستم.»
داریوش فروهر خود وارد گفتوگو با هویدا نشد و این مسئولیت را به دیگران سپرد. پس از یک احوالپرسی کوتاه، او را به اتاقی راهنمایی کردند. سپس علیاصغر بهنام ـ که از دبیران شناختهشده شیمی در مدارس تهران بود ـ برای گفتوگو نزد هویدا رفت. همزمان، با مدرسه رفاه تماس گرفته شد و موضوع تسلیم شدن هویدا به اطلاع سرهنگ توکلی رسید و از او خواسته شد ترتیبی برای انتقال بیحاشیه او داده شود؛ از جمله استفاده از درِ کوچک مدرسه بهدلیل شلوغی ورودی اصلی.
پس از هماهنگیها، هویدا به مدرسه رفاه منتقل شد. در آنجا، همکاران بازداشتشده او در سالنی نگهداری میشدند و اتاق کوچکی در مقابل آن قرار داشت که پیشتر محل نگهداری لوازمالتحریر مدرسه بود. به دستور آقای توکلی، آن اتاق تخلیه شد تا هویدا را جدا از دیگران در آنجا مستقر کنند؛ زیرا نگرانی از برخورد فیزیکی وجود داشت. هنگام ورود هویدا به مدرسه، فضا شلوغ بود و پرسشها ادامه داشت: «آقای هویدا چه شد؟» و او همچنان تعظیم میکرد و تکرار میگفت: «سیستم، سیستم، مقصر سیستم است»
خود فرشته انشا که خسرو سیف در روایتش از او به عنوان دخترخواهر هویدا یاد میکند، در مصاحبه با تاریخ شفاهی هاروارد که در تاریخ ۱۳ اسفند ۱۳۶۴ با حبیب لاجوردی انجام داده، درباره نسبتش با هویدا گفته است: «نسبت من با امیرعباس هویدا نوه خاله ایشان من هستم. به این معنی که مادرم و امیرعباس هویدا پسرخاله و دختر خاله بودند.»
انشا درباره تسلیم هویدا به نیروهای انقلابی روایتی تقریبا مشابه با خسرو سیف دارد، او میگوید:
روز دهم فوریه [۲۱ بهمن ۱۳۵۷] روزی که ارتش بیتفاوتی خودش را اعلام کرد، شب هویدا دسترسی به تلفن پیدا کرده بود و به ما خبر داد که همه چیز تمام شد. گفت: «همه چیز تمام شده. الان عدهای از امرای ارتش که لباسهایشان را کنده بودند و سیویل تنشان بود اینجا بودند. و اسمهایشان را من به خاطر نمیآورم.» روز یازدهم فوریه [۲۲ بهمن ۱۳۵۷] ساعت دوازده هویدا مجددا تلفن کرد و گفت: «دیگر من گارد ندارم و هیچکس اینجا نیست، فقط یک دربان هست.» و باید اضافه کنم که این مهمانسرای ساواک یک باغ خیلی بزرگی بود و توی این باغ بنگالوهای [نوعی بنای یکطبقه کوچک] مختلف ساخته شده بود و درِ ورودی بزرگی بود یک دربان آنجا زندگی میکرد. من گفتم که «خوب، ما میآییم.» [...] هویدا ظاهرا از اوضاع خیابان خبر داشت. گفت: «شما به من نمیتوانید برسید، برای اینکه بلواست توی خیابان. و راه دیگری باید فکر کرد.» گوشی را من گذاشتم. با دوستان هویدا مشورت کردم. یکی جابر انصاری. گفت: «شما قایم کنید هویدا را و من ترتیبش را میدهم.» و با دکتر شاهقلی مشورت کردم و جواب اینها همه انعکاسشان این بود که بایستی ما خودمان را به هویدا برسانیم و او را قایم کنیم. جواب هویدا را به... این نظرها را به او منتقل کردم. ترجیح داد که به کمیته تلفن کنیم به تشکیلات بازرگان، آن موقع بازرگان نخستوزیر بود، تلفن کنیم و به او بگوییم که هویدا کجاست و بیایند عقبش. در این شرایط با جابر انصاری صحبت کردم و تصمیم هویدا را به او اطلاع دادم. یکی از اقوام او داریوش فروهر در این کابینه وزیر کار بود و قرار شد که با او تماس بگیرم [...] این کار را کردم و ایشان به من گفتند که «پس شما بیاید به مقر حزب» [خود انشا در اینجا میگوید مقر جبهه ملی، ولی به گفته داریوش فروهر مقر حزب ملت ایران بوده است] [...] خیابان طرفهای خردمند آن طرفها. الان اسم، خیابان سپند. من و یکی از اقواممان رفتیم به آنجا. عده زیادی آدم آنجا جمع بودند همه نشسته بودند. آقای فروهر آمد و گفت که با بازرگان تماس گرفته و قرار براین شده که در معیت عدهای برویم به طرف مقر آقای هویدا و ایشان را بیاوریم ببرید. کسانی که با ما همراه بودند یکی یک آخوند بود عمامه سیاه، نمیدانم grade اش چه بود؟ یک آدم چاق بلندقدی بود و یک قاضی دادگستری اسمش را به خاطر نمیآورم. یک وکیل دادگستری به نام میرکلالی که از اقوام نزدیک کلالی بود رئیس حزب ایران نوین و دو چریک مسلح، و دو سه نفر دیگر از جبهه ملی.
همه ما داخل دو تا ماشین حرکت کردیم به طرف لویزان. خیابانهای تهران بسته بود از خیابان سلطنتآباد به بعد ماشینهای متعددی را گذاشته بودند به اصطلاح barrage بود یعنی اینکه ماشینها را آتش زده بودند و در جلویش پاسدارهای مسلح بودند. ما را آن آخوند هردفعه پیاده میشد توضیح میداد که آمده برای برنامهای باید برود به طرف لویزان. ماشینها را کنار میزدند ما رد میشدیم. من فهمیدم که پس هویدا از این تشکیلات اطلاع داشته و اینک واقعا آدم عادی نمیتوانست از این موانع عبور کند. تا رسیدیم به کوچهای که در آخر آن این مهمانسرا بود. از توی یک دهی رد میشد و شاید همان ده شیان است آنجا، جمعیت خیلی زیاد بود، همه توی خیابان بودند [...] بالاخره ما خودمان را رساندیم به آن منزلی که هنوز دربان دم در بود ولی دیگر هیچ جور نگهبانی نداشت. آقای هویدا به استقبال این عده آمدند در ورودی آن بنگالو. و این عده وارد هال آنجا شدند و دستور چایی دادند. آن آخوند شروع کرد به حمله به آقای هویدا و ایشان خیلی خونسرد گفتند که «ما در محاکمه نیستیم، فعلا ما داریم با هم چایی میخوریم.»
بعد خواستیم که حالا این راه را برگردیم چون ساعت طرفهای هنوز روز بود، چهار بعد از ظهر بود، همه نگران بودند که توی خیابان واقعهای بیفتد. این است که صلاح دیده نشد که داخل همان ماشینها ما برگردیم. از جلوی یک... این مهمانسرا در کنار یک درمانگاهی بود، درمانگاه سوختگی و جلویش یک آمبولانسی ایستاده بود، یکی از آن چریکها رفت و بهزور حتی فکر میکنم با استفاده از اسلحهاش شوفر آن آمبولانس را وادار کرد که بیاید توی این باغ، و بالاخره ما همه یعنی اینکه آقای هویدا، آن قاضی دادگستری، آن وکیل دادگستری، دوتا چریک و من سوار آمبولانس شدیم.
آقای هویدا قبول نمیکرد و بالاخره حتی به او پیشنهاد کرده بودیم که دراز بکشد روی تخت آمبولانس ولی او قبول نکرد. او نشسته بود میخواست بنشیند و به هر حال بهزور این فرمول را پذیرفت، و تمام اصرارش این بود که «من نمیخواهم که قایم بشوم.» آن آخوند جلو نشست و بالاخره آژیرکشان این آمبولانس راه افتاد. پشت یک ماشین دیگر با یک عده دیگر راهی کمیتهها لابد بشویم. ولی صلاح دیده نشد که شهر تهران را در این وضع رد کنیم، چون فوقالعاده مردم کنجکاو بودند و از پنجرههای آمبولانس میخواستند تو را نگاه کنند و برایشان خیلی عجیب بود. بالاخره اولین اسکان در همان خیابان سپند قرار شد که انجام بگیرد. آمبولانس رفت توی گاراژی که آنجا بود و شوفر را هم زندانی کردند که نتواند برود خبر بدهد و تا شب بشود تا غروب شروع بشود، تا هوا تاریک بشود آنجا بودیم. آنجا در یک اتاقی بودیم عدهای شروع کردند آمدن آنجا... همه جبهه ملی بودند و شروع کردن در مورد نبودن آزادی در دوران سابق صحبت کردن. وقتی غروب نزدیک شد دوباره با همان برنامه قبلی سوار آمبولانس شدیم و همه راهی میدان ژاله خیابان ایران.
اینجا دیگر خیلی شلوغ بود به طوری که یکی از این پاسدارها ایستاد ماشین را. آمبولانس ما نایستاد و شلیک کرد به طرف این آمبولانس. و فشار گلوله را ما به روی پهلویمان کنار آمبولانس حس کردیم. چند تا هم از این گلولهها رفت به ماشین پشتی... تمام شیشهاش را شکست و اینها هم آن پاسدار را گرفتند و حالا همه با هم حرکت کردیم رفتیم به طرف خیابان ایران مدرسه علویه [علوی].
مدرسه علویه در یک بنبستی خیابان ایران قرار داشت. و هجوم ملت طوری بود به در اصلی که اصلا امکان نبود که از این در وارد بشویم. درنتیجه از در فرعی که یک بنبست دیگر بود وارد شدیم. اینجا ماشینرو نبود. آمبولانس در حدود مثلا چهل پنجاه متر قبل از در ایستاد و همه پیاده شدیم. زمین آسفالت نبود و گل بود و حتی خیال میکنم برف هم بود. تمام تپههای آن دور که ساخته نشده بود پر از پاسدار مسلح بود.
این آقای روحانی جلو راه افتاد و همه بقیه از پشت حرکت میکردند. او جلو میرفت و خیلی زود مردم فهمیدند که هویداست پاسدارها داد زدند: «هویدا». این شروع کرد آنها را به آرامش دعوت کردن و گفت که «کار غیرعادی نکنید، آرام باشید.» و از در پشت وارد حیاط مدرسه شدیم. حیاطخلوت مدرسه.
خیلی عجیب بود. تا دیوارها...، اولا چادر زده بودند تویش. بعد تا حد بالای دیوارها انباشته بودند بدون نظم خاصی، کیسههای نان تافتون، پنبه، سرنگ، دوا، پتو، دوچرخه، همهچیز. مثل یک عدهای که ذخیره دارند میکنند. بالاخره یک راهرویی اینجا باز بود. از توی این راهرو همه عبور کردیم رفتیم توی هال اصلی و آنجا چند تا پله میخورد میرسیدیم به یک طبقه اول. آنجا یک آدم بود خیلی خسته ریشو، با دمپایی ولی کت و شلوار پوشیده بدون کراوات، آمد جلو. بعدها فکر میکنم که سرهنگ توکلی اسمش است. او همهکاره آن تشکیلات بود. آمد و جلوی هویدا را گرفت. حالا هویدا آمد حرفی بزند یک چیزی بگوید. او فریاد زد که «اینجا من دستور میدهم.» و همانجا توی راهپله نمیدانم چه چیزهایی گفتند. بیخودی یک خرده حرف زد و خیلی exciter بود خیلی هیجان داشت آن آقا.
بالاخره هدایت کردند این عده را به طبقه بالا یعنی پس میشود طبقه اول این ساختمان. آن وقت ته یک راهرویی یک اتاقی بود که زمینش فرش بود، یک تختخواب بود، یک دفتر بود با پرچم ایران روی آن دفتر. آقای هویدا را بردند آن تو. واین آقا که من فکر میکنم سرهنگ توکلی است گفت: «من باید شما را تفتیش کنم، طبق قوانین زندانیها.» ایشان را تفتیش کرده و به بقیه گفتند: «دیگر شما بروید...».

مصاحبه مطبوعاتی هویدا پس از بازداشت
به هر روی نخستوزیر طولانیمدت شاه که از سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۵۶ به مدت ۱۳ سال سکان اداره کشور را در دست داشت، پس از تسلیم خود به نیروهای انقلابی و انتقالش به مقر دولت موقت، ناچار به پاسخگویی به خبرنگاران شد. هویدا که در این شرایط نیز پیپ معروفش را به لب داشت، میکوشید خود را خونسرد نشان دهد و براساس گزارش خبرنگار کیهان گاهی نیز در مقابل پرسشهای خبرنگار که لحن محاکمهگونه میگرفت لبخند میزد. این مصاحبه کوتاه که روز ۲۴ بهمن ۱۳۵۷ در صفحه ۸ کیهان منتشر شد به این شرح بود:
شاه شما را زندانی کرد تا خودش را نجات دهد، امروز که انقلاب پیروز شده، چه کسی را مقصر میدانید؟
سیستم را.
در دو دادگاه قبلی...
[هویدا پیش از اتمام حرف خبرنگار] من به دادگاهی نرفتهام تا محاکمه شوم. طبق ماده پنج حکومت نظامی توقیف شدم و امروز هم در اینجا هستم. من امروز در بازداشتگاه تنها بودم. هیچ سرباز و یا نگهبانی نبود که بتواند جلوی مرا بگیرد اما من تصمیم گرفتم که خودم را تحویل دهم بنابراین توسط آشنایان تماس گرفتم و به اینجا (مقر دولت موقت) آمدم. این امکان برایم بود که سوار یک اتومبیل بشوم و بروم. شش ماه پیش نیز میتوانستم بروم ولی ایستادم. اگر اتهامی داشته باشم، جواب خواهم داد.
آینده شاه را به عنوان کسی که مدت ۱۴ سال نخستوزیرش بودید چگونه میبینید؟
از خودش بپرسید.
امروز در میان رزمندگان انقلاب چه احساسی دارید؟
من با آقایان آشنایی ندارم، بعدا آشنا خواهم شد.
نظرتان درباره دادگاه ملی که در آن محاکمه میشوید چیست؟
من نمیدانم چه نوع دادگاهی خواهد بود، اما مسلما اسلامی است و من هم جواب خواهم داد.
رابطه شما با ساواک چگونه بود؟
درست است که ساواک زیر نظر نخستوزیر بود، اما مسئولیت آن متوجه من نبود.
اما در برابر قانون اساسی قدیم نیز شما مسئولیت داشتید.
بعدا مسائل روشن میشود.
۲۵۹





نظر شما