پرچانه‌ای که حرف نزد، اما شهر را خنداند/ شاعری که در دکانش قافیه شد

محمدصادق تفکری، طنزنویس «توفیق» با تخلص «پرچانه»، مردی کم‌حرف بود که سال‌ها درد مردم را پشت پیشخوان دکانش به شعر بدل کرد و سرانجام همان‌جا پایان زندگی‌اش رقم خورد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، مهر نوشت: محمدصادق تفکری از کهنه‌کارهای تحریریه مجله فکاهی «توفیق» بوده است که حضور پرفرازونشیبی نزدیک به نیم قرن در این مجله داشت و هر سه دوره انتشار آن را از سر گذراند. اگرچه تخلص او «پرچانه» بود و با نام‌های مستعاری چون زلم زینبو، سرورالشعرا و میرزاآقا نیز شناخته می‌شد، اما در واقعیت مردی بسیار کم‌حرف، گوشه‌گیر و با طبعی ملایم بود که در جلسات دوستانه با صبر و حوصله سخنان دیگران را تحمل می‌کرد و متلک‌ها را از زیر سبیل پرپشتش رد می‌کرد!

او مغازه کوچکی در کوچه پشت مسجد و مدرسه سپهسالار (مدرسه عالی شهید مطهری فعلی) داشت که کسب‌وکار در آن ترکیبی از عطاری، آجیل‌فروشی، بقالی و فروش لوازم‌التحریر بود و هم‌زمان محل زندگی او محسوب می‌شد. بچه محصل‌ها مشتری همیشگی او بودند. تفکری که طبعی موزون و شوخ‌طبع داشت، بر روی شیشه مغازه و اجناس خود قطعات شعر طنزآمیز و فکاهه‌های عامیانه نصب می‌کرد تا مشتریان را به خنده و تفکر وادارد؛ مثلا:

اگر خواهی خوراکی‌های تازه

قدم رنجه نما در این مغازه

یا روی کیسه آجیل‌ها، کاغذی با این نوشته گذاشته بود:

اگرچه ناخنک معنای هستی است

ولی اینجا جزایش پشت دستی است!

با وجود اینکه اطلاعات دقیقی از سال تولد و جزئیات زندگی شخصی او در دست نیست، اما امانت‌داری، درستکاری و خوش‌معاملگی تفکری زبان‌زد دانش‌آموزان و اهالی محل بود. اشعار او روان، ساده و عامیانه بود و جایگاه ویژه‌ای در دل مردم کوچه و بازار داشت. این شاعر که تا آخر عمر مجرد ماند و حدود هفتاد و پنج سال عمر کرد، با آثارش در شماره‌های متعدد توفیق ماندگار شد و نمادی از طنز تلخ و شیرین دوران خود شد. او شعری دارد به نام درد دل مفلس، که در شماره ۷ نشریه توفیق، اردیبهشت ماه ۱۳۱۹ شمسی چاپ شده بود:

هان ای دل عبرت، بین از دیده نظر کن هان

بر خانه اینجانب نیم‌فرسخی تهران

بنگر به من مفلس، در کلیه مخروبه

شش طفل قد و نیم‌قد، لخت و پنی و عریان

عباس ز من خواهد «جوراب» و حسن «گیوه»،

اکبر «کله» و قاسم، خواهد «کت» و هم «تنبان»

با گریه و بازاری، فرخنده ز من خواهد

یک دفتر نقاشی از بهر دبیرستان

فرزند بزرگ من شد دیپلمه و زین رو

یک ساله که می‌باشد، بیکاره و سرگردان

شد مبلغ هنگفتی، قرضم به حسن نانوا

آورده در خانه هر روز دو کیلو نان

مادرزن اینجانب با غرغر و اخم و تخم

شش‌ماهه که می‌باشد، در خانه ما مهمان

از بس که بدهکارم من بر در و همسایه

در خانه شوم پنهان از ترس طلبکاران

هر روز شود ناخوش، یک طفل ز اطفالم

باید بدهم بنده هی پول دوادرمان

خاقانی شروانی، گر وضع مـرا می‌دید

اشعار کجا می‌گفت از کنگره ایوان؟

پرچانه ز احوالم گفته است یکی از صد،

چون شعر مطول شد، آن را بدهد پایان!

پرچانه‌ای که حرف نزد، اما شهر را خنداند/ شاعری که در دکانش قافیه شد

او یک کرسی در مغازه داشت که روی آن غذا می‌پخت و همانجا هم می‌خوابید. این دکان سه بار به خاطر همین کرسی دچار حریق و سوختگی او شد که دوبار با کمک اهل محل نجات یافت و در سومین بار، آتش منقل کرسی پایان زندگی این شاعر را در ۷۵ سالگی رقم زد. او در بهمن ١٣۴٢ شعر «سوختم!» را با سر و صورت و دستانی سوخته در بیمارستان سروده بود:

در دکان، در فصل سرما، من ز گرما سوختم

با تمام جنس دکان، بنده یک جا سوختم

قصه پروانه بشنیدی که سوزد گرد شمع؟

من به دور خویشتن، پروانه‌آسا سوختم

شعله آتش به دست و صورت و پایم گرفت

من به یک غفلت، به دکانم، سراپا سوختم

سوزش دل یک طرف، سوز سر و پا یک طرف

توی پستوی دکان، یا ساختم، یا سوختم

این دکان هم جای کسبم بود، هم منزلگهم

قسمت این سان شد که در دکان و ماوا سوختم

آتشی در خشک و تر افتاد و من گشتم کباب

در دکان خویشتن تنهای تنها سوختم

چون که طشتِ «آب سرد» اندر دکان من نبود

زین جهت یک باره از پایین و بالا سوختم

گفته بودی ساختی با زندگی یا سوختی؟

آن قدر با زندگانی ساختم، تا سوختم ...

59243

کد مطلب 2182817

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 3 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین