کردستان را دوست داشتم، به خاطر او!

کدام صبح از کدام مهر بود و کدام مهر از کدام پاییز که خورشید آنقدر بهارانه می‌تابید؟

کدام خورشید در کدام آسمان برآمد، که چنان سخاوتمندانه دست به گشایش بخت نوجوان‌مان برد؟
همین دیروز بود انگار که پیرمرد قدم به کلاس گذاشت و نگاه منتظر و کنجکاومان را به رخسار خویش پاسخ گفت. 
با قامتی کشیده و راست، سبیل‌های جوگندمی تاب داده، چشم‌های عمیق و نگاه نافذ و کلاه بره بر سر که در اولین نظر با دیدنش جلال آل‌احمد به خاطرم رسید. 

دست برداشت به گچی سپید و بالای تخته‌ی سبز نوشت؛ بسم‌الله الرحمن الرحیم!

صدای آن گچ بر آن تخته هنوز در گوشم هست و سین کشیده‌اش پیش چشمم. 
پیرمرد از همان روز پدر شد که با صدای خسته‌اش که رنگی مات از لهجه‌ی کردی در آن بود گفت: فرزندان عزیزم! 
و من کردستان را دوست داشتم به خاطر او، اهل سنندج را دوست داشتم به خاطر او. 

او که سعدی بود و خاقانی، رودکی بود و خیام، فقط سخن نمی‌گفت، عشق می‌کاشت و شور می‌آفرید. 
سعدی را برای‌مان او زنده کرد و در جان‌مان کاشت، حافظ را او برای‌مان مجسم ساخت و در وجودمان ریخت، ظرافت‌ها و زیبایی‌های ادبیات کلاسیک پارسی را با تمام وجود متجلی می‌ساخت و شوق و شور می‌آفرید. 
گاه با کمترین بهانه که یا شعری بود یا آیه‌ای از قرآن، اشک از چشمانش سرازیر می‌شد و آن نگاه نافذ عمیق‌تر می‌گشت و سرخی عقیق بر سپیدی چشمش می‌نشست. 

کدام صبح بود از کدام پاییز که آن‌قدر بهاری شد و دیگر راهی به تابستان بی‌تابی نداد، و در دستانم کلیدهایی گذاشت از احادیث نبوی تا قصیده‌ی برده؛ با او راه‌هایی رفتم از کتاب‌های نخوانده تا قصه‌های ننوشته و خیال‌های نگفته و پیرمرد همچنان با قامتی راست، می‌آمد و می‌رفت. 

ماجراها بر ما گذشت و قامتش اندک‌اندک خمیده شد و نوجوانی ما بر باد رفت و بر سر جوانی‌مان برف نشست. گاه می‌نشست و خاطره‌ها می‌گفت از زندگانی پرفراز و نشیبش؛ از پدرش مرحوم سیدمحمدباقر رکن‌الاسلام در کردستان تا مرحوم شیخ رجبعلی خیاط در تهران، از مرحوم علی اشرف والی که او را وصی خود در رازهای معرفت کرده بود تا مرحوم سلطان الواعظین شیرازی که به راهنمایی او طریقتش را برگزیده بود و چه‌قدر شیرین بود وقتی در خانه‌اش مهمان بودیم و بر آسمان سجاده‌اش نشانی از زمین کربلا دیدم. 

نمازخواندنش دیدنی بود و مناجات‌های فارسی‌اش بعد از نمازها شنیدنی. 

گاه چنان زود به مدرسه می‌آمد که نماز صبح را در مدرسه می‌خواند و به انتظار ما می‌نشست!

تجربه‌ای طولانی و گران از معلمی داشت -که بخشی از آن را در کتاب‌هایش به یادگار نهاده- از قم روزگار قدیم تا مدارس اقلیت‌های مذهبی در تهران.
درسش چه در مدارس و دبیرستان‌ها و چه در دانشگاه همیشه شیرین و دلپذیر بود و همه را با شوق به سوی خود می‌کشید. 
حافظه‌اش بهت‌آور بود و برای هر چیزی شعری داشت که با حدت ذهن و سرعت انتقال خاص خودش فورا می‌خواند و بدان استشهاد می‌کرد. 
جاذبه‌ای درونی داشت، شاید از نیاکان و اجداد مطهرش؛ از «بما رحمة من الله لنت لهم» و این مهر پدرانه با فضل و دانش سرشارش ترکیبی استثنایی می‌ساخت. 

در همین حال فروتنی شگفتش خاص خود او بود، بدون ذره‌ای تکلف و تصنع. 

زمستان ناگهان رسید، روزی که بعد از چند سال دوری به محضرش رسیدم و دستش اندکی می‌لرزید؛ توی دلم گفتم: دست تو نیست این که می‌لرزد! این ستون دل من است استاد! 
زمستان ناگهان رسید، وقتی که تلفن می‌کردم و دیگر مثل گذشته با صدای قدرتمند و باصلابت آن همه شعر را از پشت سر هم نمی‌خواند.
زمستان ناگهان رسید، وقتی که صدایش می‌گرفت و نفسش کم می‌آمد و می‌گفت: دیگر نفسم یاری نمی‌کند. چند سال قبل که از ایران خارج شدم، از همان روز اول خیال و نگرانی رفتنش را داشتم! نکند درست توی همین مدتی که من ایران نیستم فوت کند! 

پیرمرد درست چهل سال با همه وجودش برایم پدری کرده بود و حالا در شرایطی که افسرده و مضطرب از خبرهای تلخ و پیاپی ایران در اوج پریشانی هستم، خبر رفتنش می‌رسد!
توی فکر رضا امیرخانی‌ام که خبری از او ندارم! توی فکر رفقای مشترکم که از سرنوشتشان چیزی نمی‌دانم و درست در همین میان، خبر تلخ رفتن استاد دکتر «سیدعبدالمجید حیرت سجادی» می‌رسد. 

در حیرتی میان خواب و بیداری، خبر را دریافت می‌کنم. چهل سال با خودم فکر کرده بودم سنگینی این خبر مرا از پای می‌اندازد و شنیدنش مرا چنان فرو می‌ریزد که توان برخاستن نخواهم داشت!  اما خبر را می‌شنوم و تنها سکوت می‌کنم، در همان حیرتی که همیشه با نام مبارکش قرین بود. فقط در سکوت قربان چشم‌های نازنینش می‌روم، اما نمی‌شکنم! نمی‌افتم! از هوش نمی‌روم! 

به خود می‌آیم؛ آن‌قدر این روزها درد و داغ دیده‌ام، آن قدر خبرهای تلخ شنیده‌ام، آن قدر پریشانی و آشفتگی داشته‌ام که انگار پوست احساس و عاطفه‌ام زمخت شده است! 
چشم‌هایم خشک شده‌اند!

به فرزندش پیام تسلیت می‌دهم و می‌نویسم: «چه کسی به من تسلیت خواهد گفت؟» در این غربت و تنهایی! 
دیگر نیست تا هر بار گوشی تلفن را برمی‌دارد صدای خسته‌اش به شادمانی شکفته شود و بگوید: فرزند عزیزم! «چه عجب، یاد حریفان پریشان کردی!» و من بگویم: «نه فراموشی‌ام از یاد تو خاموش نشاند!» 
حالا استاد یک تصویر است در قابی با روبان مشکی! 

و من چه‌قدر قاب‌های پیاپی دیده‌ام با روبان‌های مشکی از کسانی که به آن‌ها دل‌بسته بودم!
و هرچه می‌گذرد آشنایان رفته از دوستان مانده بیشتر می‌شوند؛ 
و این حکمت روزگار است تا دل کندن از دنیا قدری برای آدمی آسان شود!
آری به قول مسیح کاشانی «در غربت مرگ، بیم تنهایی نیست... یاران عزیز آن طرف بیشترند!»

و این چندبیت دسته گلی است، تقدیم به او و دیگر معلمانی که چون او حق حیات بر من دارند؛
 چگونه دوست ندارم کسی که جانم داد؟
معلمی که به ارشاد خود جهانم داد!

من از بسیط زمین تحفه‌ای نمی‌جستم
چو از بساط سماوات ارمغانم داد!

همیشه از گچ تخته، سپید بود کَفَش
ز معجز ید بیضا چنین بیانم داد!

کشید پای من و گام گام پیشم برد
گرفت دست من و راه را نشانم داد!

ز بطن و باطن دنیا به من سخن‌ها گفت
حذار و بیم از این کهنه استخوانم داد!

نجات می‌طلبیدم، به حق همینم خواست
همان که خواسته بودم، خدا همانم داد!

ز جان عزیزتر آیا مگر توانم یافت؟ 
چگونه دوست ندارم کسی که جانم داد؟
 

۲۴۲۲۴۴

کد مطلب 2183917

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 7 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین