به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، الکسی بابیی از اهالی کراسنویارسک در دوران اتحاد جماهیر شوروی، روایتهای عجیب و غریبی از زندگی روزمره در آن دوران دارد، یکی از روایتهای او را در پی میخوانید:
یادم است که فروشگاه سبزیفروشی در ریگا در سال ۱۹۸۰ چه شوک فرهنگیای برایم بود: روی ویترین، کلمهایی مرتب و یکدست چیده شده بودند. آن هم در زمستان! حتی تصورش را هم نمیکردم که چنین چیزی ممکن باشد. درست همانطور که شما احتمالاً نمیتوانید فروش کلم را در کراسنویارسکِ دوران شوروی تصور کنید.
اول از همه اینکه در فروشگاهها اصلاً کلمی وجود نداشت. نه اینکه کم کِشت میشد، نه اینکه بلد نبودند آن را نگهداری کنند؛ بلکه به احتمال زیاد هر دو. خلاصه اینکه گاهی در زمستان، در سبزیفروشیها کلمهای شُل و لزج پیدا میشد، اما معمولاً همانها هم نبودند.
بنابراین، کلم را باید خودمان ذخیره میکردیم. نگهداری آن در شرایط شهری ممکن نبود، به همین خاطر کلم را در مقادیر زیاد ترش میکردند. اواخر پاییز، کامیونهای پر از کلم از مزارع میآمدند و همانجا، مستقیم از روی کامیون میفروختند. کلمها را از ماشین پرت میکردند (گاهی حتی در گلولای میریختند)، و مردم با هلدادن همدیگر کیسههایشان را پر میکردند - سر بعضی کلمهای درشت و سفت، گاهی حتی دعوا هم درمیگرفت. تقریباً به همین شکل هندوانه، پیاز و هویج هم فروخته میشد.
بهطور کلی، تهیه غذا در دوران شوروی کاری ناامن بود. با اتمام کالا، صف به ازدحام و لهشدگی تبدیل میشد و آدم بهراحتی ممکن بود «ضربهای از روبهرو» بخورد. در فروشگاههای بزرگِ سلفسرویس هم دعوا درمیگرفت؛ مثلاً بر سر آخرین بطری شیر که خودم بارها شاهدش بودهام.
زندگی در ازای شیرعسلی
نبردهای خشن بهویژه در جریان آنچه «نمایشگاهها» نامیده میشد رخ میداد؛ زمانی که در آستانه جشنهای بزرگ انقلابی (اول ماه مه یا هفتم نوامبر) انواع کالاهای کمیاب را از داخل کامیونها میفروختند - کنسرو گوشت، شیرعسلی، گوجهفرنگیهای شور. همهچیز از پیش از روشنشدن هوا شروع میشد؛ از ساعت شش صبح، در بازار مرکزی جمعیتهای عبوس و خشن، آماده درگیری، صف میکشیدند.
کامیونی میرسد و سرعتش را کم میکند. هیچکس نمیداند قرار است چه چیزی بفروشند - شاید کنسرو گوشت، شاید هم چکمه. جمعیت فشرده به دنبالش میدود؛ سمجترها مستقیم به کامیون میچسبند تا بعداً نفرات اول باشند، و بقیه سعی میکنند آنها را از کامیون بکنند تا خودشان جایشان را بگیرند.
روزی، جلوی چشمهای من انسانی به همین شکل زیر دستوپا جان باخت - فقط بهخاطر چند قوطی شیرعسلی. من پیش از آن هم دنبال کامیونها نمیدویدم، اما بعد از این ماجرا کلاً رفتن به نمایشگاهها را کنار گذاشتم.
در این نمایشگاهها فریبکاری بیشرمانه هم کم نبود. مثلاً بازنشستهای را به یاد دارم که کنار خیابان به تلخی گریه میکرد - او قوطیهای کنسرو گوشت میخرید (با قیمت کنسرو گوشت)، اما به او نخودفرنگی سبز فروخته بودند (که چند برابر ارزانتر بود). قوطیهای فلزی از نظر اندازه یکسان بودند؛ نه برچسبی داشتند و نه نوشتهای، و فقط از روی شماره روی درِ قوطی میشد فهمید داخلش چیست.
البته، انصافاً باید گفت آن مرد با این فکر خودش را دلداری میداد که دستکم نخودفرنگی خریده است - چون نخودفرنگی در فروشگاهها تقریباً پیدا نمیشد. گاهی فقط در شیشههای سهلیتری دیده میشد که ظاهراً مخصوص مراکز تهیه غذا بودهاند. چون واقعاً آدم در خانه، حتی در یک جشن بزرگ هم، سه لیتر نخودفرنگی را باید چهکار کند؟
عکس بچه
اما آن را در شیشههای سهلیتری میفروختند. وقتی بازش میکردی، باید همهاش را میخوردی، وگرنه ترش میشد.
گاهی میشد سیبزمینی یا هویج را از سبزیفروشی خرید، اما «آن طرف پیشخوان» همه جنسهای بهتر را از قبل جدا کرده بودند و به شما همان چیزی میرسید که باقی مانده بود - به همین دلیل ما ترجیح میدادیم سیبزمینی را از پیرزنها در خیابان بخریم. خیلیها هم کلاً به خودکفایی روی آوردند - به دولت امید داشته باش، اما خودت هم دستبهکار باش. شهرنشینها قطعهزمینهایی «برای سیبزمینی» میگرفتند و آن را میکاشتند، وجین میکردند و برداشت میکردند - برای همین کارها، اغلب کارخانهها هم فعالیتشان را متوقف میکردند و کارکنان را یکجا، با همان حملونقل دولتی، به مزارع میبردند.
راستی، چه کسانی سیبزمینی و کلم دولتی را میچیدند (و بعدتر در انبارهای سبزیجات آنها را مرتب میکردند)؟ باز هم همان شهرنشینها. آنها را به صورت سازمانیافته از محل کارشان جدا میکردند (با حفظ حقوق - «اقتصاد باید صرفهجو باشد!») و متخصصان ماهر، به جای آنکه تولیدات پیشرفته را جلو ببرند، در خاک گلآلود میگشتند و غدهها را از زمین درمیآوردند (و چهبسا بیشترشان را همانجا در زمین جا میگذاشتند - کار اجباری هرگز باکیفیت نیست!).
دانشجویان هم که اصلاً ماهها در «کلخوز» [مزارع اشتراکی] میماندند - حدود یک ماه و نیم. نه بلد بودند سیبزمینی را نگهداری کنند و نه کلم را؛ بیش از نیمی از این محصولات در انبارهای سبزیجات خراب میشد و تمام این رفتوآمدها و زحمت در مزرعه بیهوده از آب درمیآمد.
پاداشت برای خودت
و اتفاقاً به خاطر همین کلم بود که من وارد کسبوکار شدم. ماجرا از این قرار بود: آن زمان در یکی از مؤسسههای پژوهشی (تحقیقاتی - علمی) کار میکردم. و وقتی ما را برای «کلمچینی» فرستادند، من از رفتن سر باز زدم.
من معتقد بودم تا وقتی ما، مثل نوعی اعتصابشکنِ عجیبوغریب، کموکاستیهای کشاورزی را پُر میکنیم، خودِ این بخش هرگز بهدرستی سامان نخواهد گرفت - بهویژه اینکه زمین را به دهقانان واگذار نخواهند کرد. از طرفی، رفتن به آنجا برایم تحقیرآمیز هم شده بود - چرا باید هرجا که دستور میدهند بروم و کاری را انجام بدهم که لازم و درست نمیدانم؟
مخالفت و امتناعم را پنهان نکردم و دیگران هم به دنبال من همین راه را در پیش گرفتند.
خلاصه اینکه مؤسسه تحقیقاتی نزدیک بود برنامه تأمین کلم را به هم بزند (توجه کنید: یک مؤسسه پژوهشی که در زمینه توسعه و پیادهسازی فناوریهای نوین اطلاعاتی تخصص داشت، برنامه تأمین کلم را خراب کرده بود! و تقریباً برای هیچکس هم این موضوع عجیب به نظر نمیرسید).
در این میان، مدیر اعلام کرد که همه کسانی که برای «کلمچینی» نرفتهاند، از دریافت پاداش سالانه محروم خواهند شد (به طور متوسط ۶۰۰ روبل برای هر نفر - که به پول امروز حدود ۷۰ هزار میشود). مؤسسه یکپارچه به جوشوخروش افتاد؛ جلسه عمومی کارکنان برگزار شد و در آن جلسه مرا به عنوان رئیس انتخاب کردند...
در نهایت، در آن جلسه توانستیم پاداشمان را «پس بگیریم».
مدیر گفت: «همه پاداش را میگیرند، حتی بابیی» خب، من هم برای خوشبیانی چیزی کم نگذاشتم - با غرور و در جمع به مدیر پیشنهاد کردم پاداشم را در نشیمنگاهش فرو کند.
طبیعی بود که بعد از آن دیگر دلیلی نداشت در آن مؤسسه تحقیقاتی بمانم - همانجا استعفا دادم و رفتم سراغ یک تعاونی (که تازه اجازه فعالیت گرفته بود) تا «کلم» کاملاً متفاوتی درو کنم. اما این خودش داستان جداگانهای است که شاید یک روز آن را هم تعریف کنم.
راستی، پاداشم را درآن مؤسسه تحقیقاتی بالاخره برایم صادر کردند و مدتها هم کوشیدند آن را به من بدهند. من سرسختانه از گرفتنش امتناع میکردم؛ هم از سر لجبازی و غرور، هم اینکه تا آن موقع حقوق ماهانهام سه برابر آن پاداش سالانه شده بود.
منبع: پورتال خبری شهر کراسنویارسک
۲۵۹






نظر شما